تبليغاتX
عاشقانه ها - رنگی

 

در خیابان پر تردد قدم میزدم
هوای مه گرفته... برف می آمد
مردم از کنارم می گذشتند و هر کدام در پی اندیشه ای متفاوت می رفتند...
بوق ماشین های سواری، درخواست تاکسی ها برای سوار شدن مسافر، صدای همهمه ی ترافیک و حل شدن آدم ها بین ماشین ها...  همان روزمرگی همیشگی...!
اما امروز همه چیز متفاوت بود،
صدا ها،
رنگ ها،
انگار حضور من بین آن همه آدم پر رنگ تر شده بود.
نه سردی هوا آزار دهنده بود نه برخورد بی تفاوت انسان ها با هم نه بوق ممتد ماشین ها و نه صف طولانی انسان ها ، هیچ کدام...
همه چیز نقشی از عشق داشت، رنگی از محبت... انگار دنیا واضح تر شده بود.
و آن حس گرمی که زیر پوستم جاری بود با من چه ها که نمیکرد...
به اسمان نگریستم ، فاصله اش تا من انگار یک وجب نزدیک تر شده بود، و خدا برایم واضح تر...
لبخندی از سر قدردانی بر لبم آمد که خودش میدانست برای چیست...
آسمان ابی بود و دنیای سیاه و سفید هر روز اطرافم جور دیگری.
همانجا بود که فهمیدم با عشق می توان دنیا را رنگی دید
و اگر برگ درختان سبز اند به خاطر این است که من
عاشق توام...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:26 توسط خانوم گل |