تبليغاتX
عاشقانه ها - کویر

سلام سلام!
این اولین پستم بعد از دانشجو شدنمه:دی
اول از همه روز دانشجو مبارک!! ( دیروز بود)
نمی دونم از چی بنویسم از بارون هایی که مخصوصا چتر نمی بردم تا زیرشون موقع اومدن از دانشگاه خیس شم یا از کویری که دیروز پا برهنه روش راه رفتم یا از درس و مشق و دانشگاه!
آره دیروز کویر بودم ، کویر مرنجاب، با تور رفته بودم. واقعا عالی بود با اینکه شن هاش خیس شده بود و یه کمی سرد بود اما عالی بود
حس کردن شن ها با پای برهنه ، شنیدن صدای پات که با صدای نفسات توی گوشت قاطی میشه توی سکوت گویای کویر مثل پرواز کردن بود
خیلی وقتا چشام رو می بستم و راه میرفتم تا خود کویر هدایتم کنه جالب اینجاست پام به هیچی گیر نمی کرد
یا اگه چیزی جلوم بود خودم حس میکردم واقعا کویر به جای من پاهام رو جلو میبرد. قدم برمی داشت
میدونین... آسمون تهران هیچ وقت از یه مستطیل بیشتر نمیشه اگه خیلی بهت لطف کنه یه ذوزنقه کج و کوله میشه
اما آسمون کویر...! یه نیم کره ی کامل بالای سرت که هیچ چیزو هیچ چیزی جلوت رو نمیگرفت که بهش نگاه کنی
وقتی به ابرا خیره می شدی انگار وسط آسمون ایستادی 
انگار اگه یه کم اگه فقط یه کم سبک تر بودی مثل بادبادک میرفتی تو آسمون
 تو تهران پر های آدم به هیچی گیر نکنه به سیم برق گیر میکنه!
تو تهران آسمون خیلی دوره خیلی بالاست
یه جورایی انگار قهره باهات
اما تو کویر... آسمون تا روی خود زمین اومده تو که وایستادی حتی دور و برت، هوای دورت هم آسمونه
تو کویر آسمون واسه خودش ابهتی داره به قولی "آسمونه"  اما با همون ابهتش حتی یه ذره هم مثل آسمون تهران واست ناز نمی کنه با همه ی وجودش بغلت می کنه  می بردت بالا
 کویر پر از خداست
چقدر هوس کردیم بشینیم و نوشته های دکتر شریعتی رو بخونیم  کسی که پر کشیدن رو می فهمه پرواز رو حس کرده
تو کویر داری انگار به خود خدا به چهره ی خودش نگاه میکنی انگار زل زدی تو چشاش
حتی لبخندش رو میتونی به وضوح ببینی
انقدر ساکته که میترسی بقیه حرف هایی که تو دلت میزنی رو بشنون
انقدر آرامش داره که وادارت میکنه لبخند بزنی

خیلی خوش گذشت  جای همتون خالی بود
 این روزا بارون مهمون تهران شده بود گفتم مخصوصا چتر نمی بردم تا خیس بشم  حس میکنم قطره های بارون بدی های آدم رو میشوره و سرماش یه جورایی روح آدم رو جلا میده و رسوب زدایی میکنه !
 
بارون بارونه زمینا تر میشه...

                                                                               زیر باران
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
 که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
" سالکم" قطره ها در انتظار تو اند
زیر باران بیا قدم بزنیم


                                                                             مجتبی کاشانی

پی نوشت 1: آره من معماری قبول شدم  همون رشته ای که می خواستم نمی دونم به خاطر شایستگی بود یا نه اما میدونم که قبول شدم چون نه چیز دیگه ای رو خواستم نه از خواستنش حتی یک لحظه دست کشیدم الان کار هم می کنم  این دقیقا تصویر ذهنی از خودم بود " دانشجوی رشته معماری که از 18 سالگی کار هم میکنه"  این بهم یاد داد که برای رسیدن به یه چیزی باید اونو خواست و از خواستنش دست نکشید.

پی نوشت 2: هنوز راهی برای تسکین درد ناسیونالیستیم پیدا نکردم
پی نوشت 3: زود بیا
پی نوشت 4: 10 آذر روز خیلی مهمی بود دوباره مبارک!
پی نوشت 5: من هیچ وقت بدت رو نخواستم ام از یه جورایی از یه چیزایی دلم خنک شد !  آه منم بی تاثیر نبوده !!
پی نوشت 6: تو که اون حرف رو زدی اگه خلافش تا حالا بهت ثابت نشده از این به بعدم نمیشه!!!!
پی نوشت7: تورو ندیدم بینشون. نکنه ... بی خیال  میدونستم  یه روزی اینجوری میشه 
پی نوشت8: خلاصه سعی کنید دل منو نسوزونید!!
پی نوشت 9: من دنبال انتقام نبودم تو خودت دو دستی بهم دادیش.

پی نوشت ۱۰: تو این سفر فهمیدم آرتا به معنی آتش هم هست!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:44 توسط خانوم گل |