نورها سنگين اند
رنگ ها بی روحند
و فردا هرگز انگار نميخواهد بيايد
من کنار آن پنجره ی قديمی
(معراج گاهمان يادت هست؟)
هنوز منتظرم تا آمدنت را از دور ببينم
و دلم از شوق اينکه تو الان دزدکی صدايم ميزنی در سينه بلرزد
صدای پايت هنوز در گوشم بهترين آهنگ است و
مژده ی آمدنت بهترين سوقاتی
آخرين روز رفتنت را خوب به ياد دارم
شعری که خواندی ...
(هنوز گرمی آن احساس گونه هايم را سرخ ميکند)
و قولی که دادی...
قصه هايی که از دريا برايم ميگفتی
که دنيای ديگری است و
روزی به من نشان خواهی داد چگونه بايد دوست بود، چگونه بايد عشق ورزيد
چطور فراموش کنم قطعه ی بهشتی را که به من هديه دادی
از همان روز منتظرم منتظر آمدنت
تا شايد سؤالی را که روزگار هر روز به سنگينی دردش می افزايد از تو بپرسم
همان سؤال...
بپرسم : محبوبم ، خودمانيم، قرار ملاقاتت با خدا انقدر مهم بود؟!