تبليغاتX
عاشقانه ها
 

هر وقت رفتي تو پيله ات و
خواستي  يه كم اون تو خلوت كني
اشكالي نداره
من همين جا منتظرتم
اما يادت نره
از اون تو پروانه بياي بيرون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:20 توسط خانوم گل |

 

دلم از زندگي تنگ است چرايش را نميدانم
اين كوچه ي تنگ و سرد چه بي انتها مي نمايد
اين آخري ها نه نوري هست كه هدايتم كند
نه اشتياقي كه به جلو براندم
تنها و خسته در نمناك اين كوچه نشسته ام و پاهاي يخ كرده ام را به هم ميكشم
شايد از دوري
از آن دور ها كه ميان سياهي پنهان است
كسي بيايد كسي كه دست هايش گرم است و پاهايش هنوز ناي رفتن دارد
از شهر آرزو هايم بيايد
او آدرسش را ميداند... كاش مرا به آنجا ببرد
دست هاي يخ زده ام را بفشارد و بر قلبم مرحم بگذارد
يعني مرا خواهد شناخت؟
كاش دست هايم را روي قلبش بفشارد ...
مي خواهم با گرماي نگاهش سردي اين تنهايي را از تنم  بيرون كنم و خستگي انتظار را از استخوان هايم
و ميخواهم در آغوشش تمام اين ها را تلافي كنم
كاش مرا در آغوشش بفشارد
كاش بگويد من "بهترين" اش هستم و چه راه دوري را براي پيدا كردنم آمده
كاش بگويد چشم هاي خسته ام ريباترين چشم هايي است كه تا به حال ديده است
و چه شور انگيزاست نگاهم
بگويد من مرحم زخم هاي قلبش هستم
كه چقدر دنبال من گشته است
و چه خوشبخت است اكنون كه با من است
بگويد اين كوچه تنگ و نمناك ديگر نميماند
از شهر آرزو بگويد
بگويد  كه مرا به آنجا مي برد ، اين را حتما بگويد
حتي قول بدهد
بگويد تا ابد دست هايم را گرم نگه خواهد داشت
بگويد قلبم را نخواهد شكست
قدرم را خواهد دانست
قول بدهد
قول بدهد كه مرا خواهد برد
آة
چه رويايي
چه مرد دلنشيني
...
هنوز هم اين كوچه سرد و نمناك چه بي انتها مينمايد

تا او بيايد ...


 پي نوشت : اولين جمله اش كار الهه است

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:17 توسط خانوم گل |

 

امروز فهميدم نمودار سينوسي اي وجود ندارد
زندگي من تنها خط صافي است كه سر بالايي يا سرازيري اش، فقط تفاوت سوي نگاه من است به آسمان يا زمين...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:21 توسط خانوم گل |