
"you are remembered for the rules you break!"

۱۸ سال پيش در چنين روزی من به دنيا امدم
بهتر بگم به دنيا اوردنم!نه اشتباه نکنين خيلی خوشحالم از اينکه به دنيا امدم آخه
ميدونين 18 سال و 1 روز پيش
مامان خانمی ما رفت بيمارستان به اميد اينکه من مثل دختر های خوب و فهميده سر وقت
خودم به دنيا بيام
مامان خانم ما و پرستارها هی صبر کردن هی صبر کردن ديدن مثل اينکه من خيال ندارم مثل دخترای حرف شنو و خوب
با زبون خوش به دنيا بيام گفتن خانم کوچولو با زبونه خوش بيا بيرون وگرنه برات بد تموم ميشه ها
اما من باز هم بی اعتنا اصلاً دوست نداشتم جای گرمو نرم توی شکم مامانيمو ترک کنم
اما وقتی کار به تهديد با اسلحه سرد و
چاقو کشيد مجبور شدم به دنيا بيام!
جمعه 12 خرداد 1368 ساعت 9 صبح بيمارستان پارس طی يک عمل سزارين به دنيا امدم
تولدم يه بهانه اي شد واسه نوشتن بيوگرافيم ماجرای تولدم رو اون بالا گفتم مثل اينکه هنوز هم مثل روز اول تولدم لج بازم و کار خودم رو ميکنم
اصلاً دوست ندارم يه دختر خوب(!)باشم مثل بقيه که سر وقتش يه سری کارا رو ميکنه يعنی بيشتر اوقات
کاری رو ميکنم که اون موقع دلم ميخواد
کوچولويی هام پيش مامان بزرگم اينا بودم آخه مامان خانم و آقای پدر رشت دانشجو
بودن و من توی تهران پيش مامان بزرگم اينا بزرگ شدم
مهد کودک رو شير خوارگاه آمنه رفتم يادمه اصلاً نميترسيدم از اينکه برم مهد کودک يادمه يکی از دوستام
که يه پسر هم بود کلی گريه ميکرد و من در عجب بودم که :حالا چرا گريه ميکنی؟!عاشق لباس هندی بودم که مال بچگی های خالم بود توي سرود مهد کودک هم اونو پوشيدم تا شش سالگی تو نارمک بزرگ شدم هم بازيم ميثم بود پسر همسايه با موهای طلايی![]()
تو حياط يه تاب داشتيم که به دونه دونه خاله هام رسيده بود و آخر سر هم مال من شد
تا اينکه امديم اين خونه تو شهران.
روز اول هيچ کس باهام بازی نکرد همه دختر قبلی که اونجا زندگی ميکرد(سهند) رو دوست داشتن
روز اول با هم دعوامون شد
و من گريون اومدم خونه اما کم کم با هم دوست شديم هر چی باشه من دختر خردادمدبستان شهيد عباس حصارکی رفتم سر خيابونمون بود ! روز اول همه اومدن بدرقه ام مامان بزرگم عمه هام
کلاس3/1 بودم .گل مقنعه ام سبز بود. معلمم خانوم نعيمی
تو دبستان هميشه با اتنا و بهاره و محبوبه بد بودم اونا شر های کلاس بودن و من شاگرد اول چهارم معلمم با من فاميل بود چه حسادت ها که بچه ها نميکردن!
اون موقع با ژاله دوست بودم .ژاله حامد زرگر. هيچ وقت قهرهامون بيشتر از 1 دقيقه طول نميکشيد تا اينکه اسباب کشی کردن و از اونجا رفتناون موقع توی کوچه دوچرخه سواری ميکرديم.ساعت ها. با شيرين و نسترن و فرنوش .عرفان هم اذيتمون ميکردهنوزم وقتی منو ميبينه خنده اش ميگيره!
راهنمايی شهيد ابوذر غفاری رفتم
مدرسه دولتی تو شهر زيبا. زرنگ بودم اما ديگه شاگرد اول نبودم چون با درس خوندن بيشتر از 1 ساعت
در طی سال ميونه خوبی نداشتم !(وندارم!)
دوست صميميم اول و دوم فرزانه بود. فرزانه گلکار. اونم از اون مدرسه رفت و ديگه رابطمون تموم شد
اول راهنمايی از شادی شمس واقعاً بدم ميامد که سوم دوست صميميم شدو 4 سال تو ايران دوست بوديم
الان آلمانه و هنوز هم باهم دوستيم
رقيبم آزاده بود که حديث اش در اين مقال نگنجد
معلم رياضيم خيلی دوستم داشت اونم خردادی بود 7 خرداد از کسانی بود که خيلی خيلی ازش چيز ياد گرفتم
دبيرستان توی سوده قبول شدم اينجا نه ديگه زرنگ بودم نه شاگرد اول چون فقط نون
حافظه ام رو ميخوردم اينجا هم از درس خوندن خبری نبود شايد ماهی 1 ساعت اونم برای تکليف های مدرسه
اصولا يادم نمياد توي دبيرستان خيلی تکليف نوشته باشم!
اول دبيرستان با حسنا آشنا شدم ازم کتاب بامداد خمار رو قرض گرفت تو صورتش يه غم آشنايی داشت.
پشت در کلاس وقتی منتظر معلم بوديم با هم دوست شديم :
حسنا:"به نظر تو عشق همون دوست داشتنه زياده؟"
-"نه به نظر من دوست داشتن با عاشق شدن خيلی فرق ميکنن "
-"منم همينو ميگم اما هيچ کس قبول نميکنه"
و بحث ادامه پيدا کرد...
الان 4 ساله باهم دوستيم و بهترين دوستمه
همون موقع فهميديم با بقيه فرق ميکنيم: حرف هامون فکر هامون دغدغه هامون...
از بين معلم ها از همه بيشترmiss marefat بهم چيز ياد داد و هيچ وقت قبول نکرد خواهرم باشه
تو اون لحظه های کشنده ريحانه و حسنا هميشه پيشم بودن
خانم با همت , خانم دودانگه که عشقه من به فيزيک به خاطر اون به وجود اومد شريف درس خونده بودو
داشت دکتری ميگرفت
ما اولين سری بچه هايی بوديم که اومديم توی ساختمون جديد مدرسه استخرش هنوز کنده نشده بود و
زمين ورزشش فقط خاک بود و کارگر ها ميامدند تو مدرسه
اولش وسيله گرمايی نداشتيم مدرسه بخاری های بزرگ گرفته بود که توي راهرو بودن هر طبقه يکی.
صبح ها مثل جوجه جمع ميشديم دورش
10 تا کلاس بوديم (فقط اول!) من اسوه ی 7 بودم
مينا بغل دستيم بود .کل کلاس رو ميخنديديم و توی کار گروهی مکمل هم بوديم تو حل مسائل
.الهام دوستم داشت که سال بعد شد دوستم و بغل دستيمدوم رشد 4 بودم مينا و الهام بغل دستی هام بودن
خانم کلاتيان معلم فيزيکم بهم ياد داد راهم درسته گفت که بايد انتخاب کنم متفاوت بودن و تنها موندن رو
يا مشابه بودن و تنها نموندن من متفاوت بودن و انتخاب کردم اما تنها نموندم چون دوستای خوبی داشتم که هيچ وقت تنهام نگذاشتن
سال دوم خيلی سال سختی برام بود که وصفش باز در اين مقال نگنجد (خودش ميدونه)
تابستونی که دوم تموم شد بهترين تابستون عمرم بود (بازم خودش ميدونه چرا)تو خونه نقاشی داشتيم و همه چی داشت درست پيش ميرفت اما سموم اين روزگار بی رحم شروع
به وزيدن کرد! دوست ندارم ازش خيلی حرف بزنم همه چی خراب شد همه چی !و
تا سوم دبيرستان ادامه داشت
سوم کلاس پروفسور حسابی بودم باز با مينا و الهام. حسنا امير کبير بود .
افت تحصيلی پيدا کردم من که هيچ وقت معدل پايين۱۹نداشتم
معدلم۱۷ شد سر همه کلاس ها خواب بودم نه تنها تو کلاس ها که توی خونه هم خواب بودم(ميگن افسردگی بوده!)
اون موقع مامان اينا اجازه نميدادن من کلاس نجوم برم ميگفتن نه به درد دنيات ميخوره نه آخرتتخوب از اونجايی که من از همون اول لج باز بودم اصلاً به حرفشون گوش ندادم
ميشه گفت کلاس های نجوم مدرسه رو با اينکه اون سال راه نيفتادو به ما خيرش نرسيد من و حسنا
پايه گذاری کرديم چقدر اون 3 طبقه رو بالا پايين کرديم که داوطلب برای کلاس پيدا کنيم اما از قديم گفتن انچه به جايی نرسد فرياد است!
تا اينکه من براي اينکه به همه بقبولونم که نجوم رو واقعاً دوست دارم رفتم کارت گرفتم و المپياد شرکت کردم
بدون هيچ علم نجومی! تصميمم فقط جنبه ارمانی داشت و قبول هم شدم آره! من اون المپياد رو قبول شدم
و همه فهميدن نجوم واسه من فقط نجوم نيست خيلی چيزای ديگست راهمه .راهه تغذيه روحمه
. راه رسيدن به آرزوها و آرمان هامه
با خانم عظيم لو کلاس خصوصی گرفتم که چيزايی که بهم گفتن رو تو پست های قبلی نوشتم
با حسنا يه پروژه آماده کرديم يه آلبوم عکس بود که با سخنرانی من در مورد روز نجوم اول شد!
قبولی المپياد بهم انرژی داد تا راه رو ادامه بدم يه تلنگر بهم زد که اگه بخوای ميتونی من هميشه پيشتم
ديگه سر کلاس ها خواب نبودم خانم زرمهر سر همون کلاس های کم خيلی چيزا بهم ياد داد.
معدل کتبی ديپلمم 18:53 شد پيش دانشگاهی با نمره خيلی بالايی قبول شدم
خاطرات پيش دانشگاهی رو ميذارم بعد کنکور چون هر لحظه اش يه تجربه بود
هر جمله اش يه پيام از همين الان دلم واسه اون روزا تنگ شده
وقتی آقای منوری از کلاس مينداختمون بيرون اکرمی شعر ميخوند خانم غمين شعر های مولوی رو معنی
ميکرد
تيکه های خانم موسوی گير های آقای سامانی که همه بچه ها واسه لپ هاش ميمردن(و ميميرن)
ترکی توضيح دادن های من سر کلاسه علمداری ! چرت های کلاس زبان شهاب اناری و روحيه دادن های آقای بوذری
تمام ايين روزا دوستام کنارم بودن حسنا سايانا وحيد مينا و بقيه
حالا من اينجا نشستم يه دختر 18 ساله: عاشق ايرانی بودنش وفادار به پدرش کوروش ميشه گفت يه ناسيوناليستم
عاشق نجوم عاشق کوير عاشق سفر که 17 کيلو اضافه وزن پيدا کرده تو اين1 سال
!!!
دوست دارم از عرفان و فلسفه بدونم فلسفه و عرفان خودمو دارم نوشته های دفترم در حد گرد پای
رقيق شده دکتر شريعتی است (وقتی نوشته هاش رو ميخوندم ديدم خيلی از جمله هاشو دقيقاً تو دفترم نوشتم)
قدرت تخيل بالايی دارم ميگن روانشناسيم خوبه امّا همواره به قدرت بی انتهای انسان برای خوب بودن اعتقاد داشتمو دارم.
آشنا زياد دارم اما دوستام کمن اما واسه همون تعداد کم حاضرم هر کاری بکنم
خيلی وقتا ديگران رو به خودم مقدم ميدونم
دوست دارم همه راضی باشن و خودشونو باور کنن
دوست دارم از ايران بدونم و به بقيه هم ياد بدم تا آدمای بيشتری به خودشون افتخار کنن و
اين غرور موتور هاشون رو روشن کنه
دوست دارم کلاس هاله بينی و انرژی درمانی برم کلاً دوست دارم از همه چی سر در بيارم!
اگه تصميم بگيرم کاری بکنم بايد همون موقع تمومش کنم وگرنه هيچ وقت تموم نميشه يه صندوقچه دارم که خاطره هام توشه هر چی برام خاطره داشته و مهم بوده اونجاست
عاشق دوچرخه سواری و شنام تقريباً با همه جور آدمی کنار ميام
اينا از حال و گذشته ام می مونه آينده
دوست دارم معماری بخونم و بعد فوق بزنم تو خط باستان شناسی!
دوست دارم يه مؤسسه خيريه تأسيس کنم که همه ايران و پوشش بده ميخوام هر لحظه بهتر بشم و از هر لحظه واسه کمک به ديگران استفاده کنم
توي یه جمله : "ميخوام شايسته خدام باشم"
پينوشت:
راستی 12 روز پيش بلاگم 2 سالش شد تولدت مبارک عزيزم![]()
![]()