غنچه-با لبخند-
می گويد تماشايم کنيد!
گل،بتابد چهره،همچن چلچراغ:
-يک نظر در روی زيبايم کنيد!
سرو ناز
-سر خوش و طناز- می بالد به خويش:
گوشه چشمی به بالايم کنيد!
باد نجوا ميکند در گوش برگ:
-سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بيد،
راه دوری نيست پيدايم کنيد!
آب ميگويد:
زاری ام را بشنويد!
گوش بر آوای غم هايم کنيد!
پشت پرده باغ،اما،
در هراس:
باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.
سنگ ها حرف هايی ميزنند
گوش کن!
خاموش ها گوياترند!
از در و ديوار می بارد سخن.
تا کجا دريابد آن را جان من.
در خموشی های من فرياد هاست.
آن که دريابد چه ميگويم کجاست؟
آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما
دشوار نيست
چشم و گوشی هست مردم را دريغ
گوش ها،هشيار نه
چشم ها بيدار نيست!
- فریدون مشیری-
سلام به دوستای خوبم
اميدوارم انقدر حالتون خوب باشه که هميشه خوبی ها به سراغتون بيان
اول ميخوام ازتون تشکر کنم به خاطر تمام خوبی هايی که در حق من کردين
به خاطر نظر های قشنگتون به خاطر همراهی گرمتون به خاطر بودنتون
از همتون ممنونم که کمک کردين که اين وبلاگ به اينجا برسه
اگه اين وبلاگ الان تو جای کنونيش هست به خاطر شماست
درسته شايد اين مطالب از سر انگشتان من جاری ميشدن ،بروی کاغذ می اومدن و بعد هم توی وبلاگ نوشته ميشدن امّا اين شما بودين که با تشويق و نقد های موثر خودتون اين شوق نوشتن رو زنده نگاه داشتين و بهش بال و پر دادين
من امسال پيش دانشگاهی ام و ديگه نميتونم برای وبلاگ مطلب تهيه کنم و مجبورم تا يه مدتی از بين شما برم
دلم برای تک تک شما دوستام تنگ ميشه
هر خوبی بوده از خودتون بوده و هر بدی هم که ديدين حلال کنين
برام دعا کنين که بهش خيلی مهتاجم
هميشه توی قلب من هستين
دلم براتون تنگ ميشه
تا تير سال ديگه خداحافظ!
فرزاد-وحيد-تيمور-فرهنگ-ايليا-ثمين-آرش-شهرزاد-شيرين-عليرضا-سيد وحيد-فرنوش-سحر-ستاره-آيدا-محسن-جواد-داداش مصطفی-مهيار(محمد)-پیام-شفق-درسا- شیوا-فاطمه-...
دوستتون دارم و خداحافظ
پينوشت 1:اسم ها بدون الويت بندی نوشته شدن
پينوشت 2:اهر اسمی رو جا انداختم به خاطر نداشتن حضور ذهن به بزرگی خودتون ببخشين
بينوشت 3:جالبه که من امسال هم وقتی تولد وبلاگمه پيشش نيستم شما تنهاش نذارين
پينوشت 4: و...
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را، مدران!
مکن ای خسته، در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست
ديدی آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش، سرشارترين
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد! چه دلازارترين؟
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند،
نه همين در غمت اين گونه نشاند؛
با تو چون دشمن،دارد سر جنگ!
دل ديوانه تنها، دل تنگ!
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته اي،سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون،رنگ
دل ديوانه تنها،دل تنگ!
فریدون مشیری