تولدت مبارک!
4 تا شمع بلند صورتی روی يک کيک عروسک مانند
تا ميام شمع ها رو فوت کنم پسر خاله هام برام اين کار رو ميکنن!
ديدن فيلم تولد 4 سالگيم خاطره ی بچگی هام رو برام زنده کرد:
-وقتی تو دماوند بدون اينکه کسی بفهمه افتادم تو آب استخر و بابام اومد زير آب منو گرفت, هنوز خاطره خاکستری محو زير آب يادمه
پيرهنی که هيچ وقت دوستش نداشتم
موهای بلند عمه بيتا...
زدن عليرضا تو مشهد،يادمه عليرضا رو اندختم زمين و نشستم پشتش و موهاش رو از عقب کشيدم .فکر کنم هنوز مدرسه نميرفتم
خوردن يواشکی قرقروت توی نيشابور ،ميز پينگ پنگ تو اتاقی که در اکاردئونی داشت ،زنگ موزيکال خونه مادرجان
تراس خونه نارمک که هميشه بچه های کبوتر بدبخت مي افتادن توش و ميمردن
ميثم،پسر همسايه :يادمه يه بار از اين ور خيابون تا اون ور با هم دويديم و به خيال خودمون چقدر از خونه دور شده بوديم از ترس هم نرسيده برگشتيم
حس مديريتم وقتی تو کوچه بازی ميکرديم،گذاشتن قانون اينکه هر کی دير تر ميره بايد در پارکينگ رو ببنده تا ديگه نسترن و شيرين دعواشون نشه
يادمه کلاس زبان به معلم گفتم من 95 بگيرم 5 نمره کلاسی رو بهم ميدين؟ گفت حالا تو 95 بگير! و من با قاطعيت گفتم ميگيرم، وقتی ورقه رو صحيح کرد بالاش بزرگ نوشت 95 (: top student شدم
وقتی با محمدحسين باربی بازی (!) ميکرديم اون هميشه پولدار بود و خونه اش زير ميز نهار خوری بود و من هميشه مستخدم بودم و خونه ام زير ميز جلوی مبل
امير هميشه مثل بزرگتر ها رفتار ميکرد
وقتی نوزاد بودم پدرم توی يه شهر ديگه درس ميخوند ميگن برای لالايی اينو برام ميخوند:
لا لا لا لا گل پونه بابا رفته درس بخونه درس بابا تموم ميشه تورو هم ميبره خونه
هنوز هم مثل قديما وقتی ميرم کتاب فروشی ذوق ميکنم و ميخوام همه ی کتاب ها رو يه جا بخونم
بحث هامون با شادی
دروغ گفتن های فرزانه (دوست راهنماييم)
قايم باشک بازی با محمد حسين که کمال هيچ وقت باهامون بازی نميکرد
...
همشون ميشن يه عالمه خاطره
بعضی وقت ها دلم ميگيره وقتی بهشون نگاه ميکنم
بعضی وقت ها شاد مي شم
يه حس غريب دارم خاطره هام برام حکم تکه ی گم شده رو بازی ميکنن
اما هر چی هستن به بغض موقع ديدن فيلم می ارزند ;)
پی نوشت های کاملاً بی ربط:
1)هيچ وقت تا به امروز انقدر فکر شکست آزارم نداده بود
هيچ وقت انقدر از درد معمولی بودن به خودم نپيچيده بودم
تا به حال معمولی به نظر امدن انقدر برام گرون تموم نشده بود
2)همزاد پنداری حق توست امّا يادت باشه که ممکنه سر فصل ها يکی باشن، اما متنی که زيرشون نوشته شده خيلی متفاوته
3) "سوگند"
4)سر به داران
5)حس حسادت نشون دهنده ی خيلی چيزاست که بعضی هاش واقعاً خوشاينده
6)اگه پسر ميشدم اسمم آرشاوير ميشد
فکر ميکنين اگه پسر بودم چه جوری ميشدم؟!
لاينل واترمن داستان آهنگری را ميگويد که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد ، به ديگران نيکی کرد، اما با تمام پرهيزگاری،چيزی درست به نظر نميآمد. حتی مشکلاتش مدام بيشتر ميشد
يک روز عصر ، دوستی که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد ،گفت :" واقعاً عجيب است ،درست بعد از اينکه تصميم گرفتی مرد خداترسی شوی ، زندگی ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحانی ،هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگی اش آمده.
اما نميخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيری بسازم. ميدانی چطور اين کار را ميکنم؟اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود .بعد با بی رحمی ، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم ، تا اينکه فولاد، شکلی را بگيرد که ميخواهم . بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم،و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد،فولاد به خاطر اين تغيير ناگهانی دما،ناله ميکند و رنج ميبرد.بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافی نيست"
آهنگر مدتی سکوت کرد، سيگاری روشن کرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی که به دستم ميرسد،نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت ، ضربات پتک و آب سرد،تمامش را ترک می اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبی در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذيرفته ام ،و گاهی به شدت احساس سرما ميکنم، انگار فولادی باشم که از ابديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزی که ميخواهم اين است: خدای من ،از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو ميخواهی ، به خود بگيرم . با هر روشی که مي پسندی ، ادامه بده، هر مدت که لازم است ،ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فايده پرتاب نکن!"
" از کتاب پدران.فرزندان.نوه ها"