به آسفالت ترک خورده ی کوچه خيره شدم
-خانوم چيزی گم کردين؟
-بله؟
-پرسيدم چيزی گم کردين؟
چيزی؟ چيزی گم کرده ام؟ درسته چيزی گم کرده ام
-بله ، يه چيزی گم کردم
-کی گم شده؟
هر چقدر فکر ميکنم چيزی به خاطرم نميرسه.
با سردرگمی جواب ميدم: نميدونم
-اينجا افتاده؟
-نميدونم تو همين کوچه بايد گمش کرده باشم ، واسه يه کاری اومدم اينجا ، سر کوچه که نگاه کردم بود اما الان ديدم نيست ببينم، اسم اينجا کوچه زندگيه ديگه نه؟
-بله اسمش همينه، حالا چی گم کردين؟
سرم رو بالا ميآرام و تو چشاش زل ميزانم
از حالته نگاهم ميره عقب
"خودم رو آقا، خودم رو گم کردم!"
آهای با شمام بله با خود شما با شما که عينک زدی به چشمت و نشستی
چرا زدی انقدر به عينکت عادت کردی که حتی بودنش رو هم احساس نميکنی
عينک بی انصافی!
آره اون عينک رو زدی به چشمت و نشستی و داری به همه چيز ايراد ميگيری
به همه چيز
يه سری ميگين خدا عادل نيست يه سری ميگين با انصاف نيست يه سری هم که يه سره کردين و ميگين اصلاً خدا وجود نداره
ای بابا پس چرا من اين همه عدل و انصاف و معجزه و غيره از خدا ميبينم؟
نه آدم خوبيم نه امام زده و مقدس که بگم به خاطرش خدا فقط اين کارا رو برای من ميکنه
شما نشستين و کارهای خود آدم ها رو به خدا ربط ميدين و عصبانيت خودتون رو توجيه ميکنين
خدا تو روزی دادن عادل نيست؟ کی گفته نيست؟ خدا روزی هر کس رو بهش ميده اما تو دهنش نمی اندازه اگه من يا تو نرفتيم روزيمون رو ازش بگيريم يا دست انداختيم مال کسی ديگه رو هم برداشتيم ديگه تقصير خود ماست
چرا روزی رو فقط به چشم ماديات نگاه ميکنين؟ چقدرند آدم هايی که از ماديات لبريزند اما خيلی چيز های ديگه ندارند
چقدر ديديم آدم هايی که از نظر مالی بی نيازند اما هدف ندارند، معتادند، زندگی ندارند، فراری اند
چقدرند کسانی که همه چيز دارند اما تو زندگيشون خدا نيست کسانی که حتی نميتونن از ته قلب بخندند
خدا اگه اون چيزا رو داده و ديده لياقت ندارند به جاش چيز های خيلی با ارزش تری رو ازشون گرفته
به خدا اتفاقی که صبح می افته و خوشحالت ميکنه و باعث ميشه تا شب حالت خوب باشه هم روزی تو هستش
اگه قران منو تو داره رو طاقچه خاک می خوره دليل نميشه که حرفی برای گفتن نداشته باشه
يه عده جمع شدن و ميگن 5=2*2 و شما با شنيدن اينا فحش رو کشيدين به کل علم رياضيات و ميگين رياضی چيه ديگه؟ ازتون هم که ميپرسيم چرا؟ ميگين چون داريم ميبينيم 4=2*2 فلانی غلط کرده گفته 5 تا من اصلاً با رياضيات مخالفم!!
چرا نميشينين پای حرف يه معلم فيزيک که نه آخونده نه طلبه است اما قران رو نوشيده و خدا رو تو دنيا ديده که وقتی فصل مغناطيس رو درس ميده بحث رو ميکشه به باد های خورشيدی و تأثيراتش و آخرش ميگه " يا مرسل الرياح!" و تو همون جا ميخوای بشينی و سجده کنی
چشمتو بستی و ميگی خدا کو؟ ياد اون جوک ميافتم که طرف خودشو به ضريح بسته و ميگه منو تو قرعه کشی برنده کن شب مياد تو خوابشو ميگه برو يه حساب باز کن تا ببينم چه خاکی تو سرت کنم شمام مثل همونين ده آخه چشمتو باز کن تا ببينی خدا کوش!!
وقتی يه چيزی رو از خدا ميخوای اما آخر حرفات ، تو دلت ميگی من که ميدونم وجود نداری و خواسته ی منو بهم نميدی انتظار بيشتری داری؟
وقتی هيچ کدوم از کارهايی رو که بهت گفته نميکنی انتظار داری هر وقت ميری طرفش با اغوش باز بپذيرتت؟ تازه اون انقدر مرام داره که باز هم اين کارو ميکنه
اما تو چی ببينم تو که جانشين خدايی رو زمين خودت اين کاررو ميکنی؟ کسی رو بدون انتقام گرفتن ميتونی ببخشی؟
اون عينک رو از چشمت بردار و حالا موقع ايراد گرفتن خودت رو هم بازی بده
پی نوشت: دوست دارم بگم به خاطر لحن تندش معذرت اما ترجيح ميدم بگم همينی که هست! ؛)