تبليغاتX
عاشقانه ها

 

ما دو تن خاموش
بار قهر کوهنه اي بر دوش
باز هم از گوشه چشمان نمناکت
من درون خاطرات روشنت را، خوب ميبينم
باز هم ای خوب من، ياد همان ايام زيبايی
آه ميبينم تو هم، افسوس آن لبخند شيرين را،
به دل داری
خوب ميدانم تو هم مانند من از قهر بيزاری
باورش سخت است
بعد از آن همه احساس ناب و پاک
من با تو، تو بامن
لب فرو بسته ، به کنجی ،قهر؟!
آه
بيش از اين دل را توان بی تو بودن نيست
راست ميگويم
مرا با قهر کاری نيست
اما
اين شروع از که؟
کلام مهربانی را که می آغازد؟
من يا تو؟
سلام آشتی ،با کيست؟
و گام اولين را سوی پيوند دوباره
و لبخند محبت يا نگاه گرم
اول از تو بايد يا که من؟
پس بيا با هم برای آشتی
يک - دو - سه بشماريم
خوب شروع يک - دو
وای صد افسوس
اين سه - بر زبان ما نمی آيد
ما دو تن خاموش
بار قهر کوهنه اي بر دوش
هر دومان مغرور

                                                                                            

                                                                                        -کیوان شاهبداغی-

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:2 توسط خانوم گل |

تا جايی که يادم مياد من هميشه دو تا بودم يکی من يکی خودم!
دو قسمت، دو نفر ، شايد به خاطره ماه تولدمه نميدونم اما هميشه دو قسمت بودم
يادمه هميشه در حال گول زدن خودم بودم  در حال قانع کردن خودم
من هميشه مثل يه مربی برای خودم بودم يه مربی سخت گير که در مورد همه چيز خودم رو قانع ميکردم
احساسی رو که داشتم ناديده ميگرفتم و به خودم ميگفتم بايد چه احساسی داشته باشم
"من مربيم" هميشه به "من کودکم" ميگفت چيکار کنه
يادمه هر وقت ميگفتم:" من بستنی ميخوام" به خودم ميگفتم:"نه تو بستنی نميخوای،بستنی برای تو ضرر داره"
 بازم اصرار ميکردم"اما من بستنی ميخوام" و بازم به خودم ميگفتم " نه بستنی برای تو ضرر داره پس بستنی نميخوای"
و وقتی از بغض اشک تو چشام جمع  ميشد سر خودم داد ميزدم که:" گريه نکن"
وقتی از راه رفتن زياد ناله ميکردم که " من خسته شدم" به خودم ميگفتم " بايد ادامه بدی هر چقدر بيشتر ادامه بدی قوی تر به نظر ميآی"
يا وقتی از ناراحتی گريه ام ميگرفت ميگفتم:" گريه نکن ، گريه نکن، دوست داری آدما با ديدن گريه ات بگن لوسی و اونو به يکی يدونه بودنت نسبت بدن؟!"
باشنديدن اين حرف  بغضم رو قورت ميدادم و فراموش ميکردم
يه روز خوشحال اومدم و به خودم گفتم:" پاشو پاشو از امروز به بعد بايد بهترينی رو که ميتونی انجام بدی ,بهترينی باشی که ميتونی"
گفتم :"آخه چرا؟ مگه دفعه های پيش يادت نيست؟"
گفتم:"اين دفعه با همه ی دفعه ها فرق ميکنه اين دفعه تو بايد بهترين باشی ، هر کاری از دستت بر مياد بکنی"
-"آخه چه جوری؟ من مريضم!"
-"خوب ميشی باور کن اين دفعه با هميشه فرق ميکنه، حاضرم رو بودنم شرط ببندم!"
به هر حال قبول کردم و از هر کاری بهترينش رو انجام دادم
نميدونم دقيق چی شد اما اون چيزی نشد که اون ميخواست
شرط رو باخت!
ميديدم وقتی داشت تابلو های"بهترين باش تا محبوب ترين باشی " رو از رو ديوار بر ميداشت
حالا اون رفته
حالا خود خودمم
ميخوام هر وقت خسته شدم بشينم مهم نيست بقيه بگن به قدر کافی قوی نيست
ميخوام هر وقت ناراحت شدم گريه کنم اونم با صدای بلند ديگه اهميتی نداره بقيه چی ميگن

ميخوام داد بزنم:" من بستنی ميخوام!"

 

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:1 توسط خانوم گل |