تبليغاتX
عاشقانه ها

"من دگر به پايان نينديشم که همين دوست داشتن زيباست!"
دوست داشتن!
اما دوست داشتن به چه معناست؟ مالکيت؟
بودن با فردی که دوستش ميداری؟و داشتن او به تمامی؟
آری!اگر دوستش ميداری به خاطر او هر کار بايد بکنی و اگر عاشقش هستی به هر قيمت که شده به دستش بياوری
آری اين است تعريف شما ملت در اشتباه از عشق!
"کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم" : و چه خوش گفت سهراب!
عشق يعنی بودن، يعنی احساس کردن، جاری بودن
يعنی بودن همه جا و همه وقت با او، اما مگر نه اينکه اين به معنای مالکيت است؟
"بودن همه جا و همه وقت با او"؟
نه اشتباه نکنيد
همانا انسان همه ی روز با خورشيد است اما او را در آغوش ندارد!
عشق يعنی وابسته اما آزاد بودن
مانند وابستگی به هوا
بدون آن هيچيم اما محدوديتی  از جانباش احساس نکرديم
در قسمتی از کتاب" بريدا " آمده است:
" ...
جادوگر گفت: "هيچ کس نميتواند مالک غروب خورشيد شود، آن طور که يک روز عصر باهم تماشايش کرديم.هيچ کس نميتواند مالک بعد از ظهری شود که باران به پنجره هاميکوبد، و مالک آرامشی شود که يک کودک خوابيده در اطرافش پخش ميکند، و يا صاحب لحظه ی اسرار آميز کوبش موج ها بر صخره ها شود.هيچ کس نميتواند خود را مالک زيباترين موجود روی زمين بداند ،اما ميتوانيم اين لحظه هارا بشناسيم و به آن ها عشق بورزيم . خدا از راه اين لحظه ها خود را به آدم ها نشان ميدهد
ما نه فرمانروای خورشيديم، نه مالک عصر، نه صاحب امواج، و نه حتی صاحب نگاره ی  خداوند، چون نميتوانيم مالک خودمان  باشيم ."
جادوگر دستش را به سوی بريدا دراز کرد و شاخه گلی به او داد
...
-" آدم ها به هم گل ميدهند چون معنای حقيقی عشق در گل ها نهفته است . کسی که سعی کند صاحب گلی شود ، پژ مردن زيبايی اش را هم ميبيند. اما اگر به همين بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با آن ميماند.چون آن گل با شامگاه، با غروب خورشيد،با بوی زمين خيس و با ابر های افق آميخته است
بريدا به گل نگريست .جادوگر آن را پس گرفت و  به جنگل برگرداند
- جنگل اين را به من آموخت: که تو هرگز مال من نميشوی، و برای همين برای هميشه تو را خواهم داشت ، تو اميد روز های تنهايی من، اضطراب لحظه های ترديد من و يقين لحظه های ايمان من بودی
چون ميدانستم بخش ديگر من روزی از راه ميرسد، خودم را وقف آموختن سنت خورشيد کردم، تنها به خاطر ايمان به وجود تو بود که به هستی ام ادامه دادم."
بريدا نميتوانست جلوی اشک هايش را بگيرد
-"بعد تو از راه رسيدی و همه چيز را فهميدم . تو برای رهايی من از اسارت مخلوق خودم. آمدي تا بگويی آزادم،که ميتوانم به دنيا و امورش برگردم . هر چه را که بايد ، فهميدم و تو را بيش تر از هر زنی که در زندگی ام شناختم ، دوست دارم، حتی بيشتر از زنی که ناخواسته مرا به سوی جنگل راند. همواره به ياد دارم که عشق آزادی است. اين درسی است که ياد گرفتنش سال ها به تاخير افتاد
اين درسی بود که مرا تبعيد کرد،و حالا آزادم ميکند"
 
و عشق يعنی آزادگی!

-----------------------------
الان شايد خيلی ها جواب سؤالشون رو گرفتن
خيلی ها که ازم پرسيدن چرا و خيلی ها که جرات پرسيدن پيدا نکردن
که دليل رفتارم چی بوده
به هر صورت اين هم جوابی بود برای همه ی این افراد ،و هم متنی بود شايد برای واداشتن خيلی ها به تفکر 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 19:3 توسط خانوم گل |

 


کاش ميدانستی
بعد از ان دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت ديدار ،چو از راه رسيد
پلک دل، باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپيدی تو در آ
و به چشمم گفتم:
باورت ميشود ای چشم به ره مانده خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نيست
و به دستان رهايم گفتم :
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت ، ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که ان دست محبت
ز تو يادی بکند
خاطرم را گفتم:زودتر راه بيفت
هر چه باشد،بلد راه تويی
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته ، دگر کاری نيست
جای ماندن چو دگر نيست ، از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم
و به لب هاگفتم:خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگزار
و نبينم که ديگر، که تو ورچيده و خاموش به کنجی باشی!!
سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش يادش را ، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر ديدار قبول افتادست و مبارک باشد ، وصل پاک تو با برق نگاه محبوب
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آ برويم نبری
پايکوبی ز چه بر پا کردی؟
پای بر سينه چنان طبل ،نکوب
نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نيا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به مغزم ميگفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو انديشيدی، که چه بايد بکنی
من به تو ميگفتم:او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد ديد
سر به آرامی گفت:
خوب چه ميدانستم
من گمان ميکردم ديدنش ممکن نيست
و نميدانستم بين تو با او حرف صد پيوند است
من گمان ميکردم...
سينه فرياد کشيد ،
خوب فراموش کنيد
هر چه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پای عزيز قدمت را قربان
تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده است
چشم برقی ميزد
اشک بر گونه نوازش ميکرد
لب به لبخند ، تبسم ميکرد
مرغ قلبم با شوق ، سر به ديوار قفس ميکوبيد
تاب ماندن به قفس هيچ نداشت
دست بر هم ميخورد
نفس از شوق، سر سينه، تعارف ميکرد 
سينه بر طبل خودش ميکوبيد
عقل شرمنده به آرامی گفت :راه را گم نکنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت ، نترس
نگران هيچ مباش،سفر منزل دوست ، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت:کمی آهسته ،بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت: شتاب
تو هنوزم عقبی؟؟
فکر فرياد کشيد:دست خالی که بد است ،کاشکی...
سينه خنديد و بگفت: دست خالی ز چه روی
اين همه هديه،کجا چيزی نيست!!
چشم را ،گريه شوق
قلب را عشق بزرگ
سينه ، يک سينه سخن
روح را، شوق وصال
خاطر .اکنده ياد
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق ديدار نباتی آورد
کام جانم شيرين
پای تا سر همه انديشه وصل
...
وه چه رويای قشنگی ديدم
خواب ، ای موهبت خالق پاک
خواب را دريابم
که در آن ميتوان با تو نشست
ميتوان با تو سخن گفت و شنيد
خواب دنيای توانايی هاست
خواب،سهم من از تو و ديدار شماست
خواب دنيای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که تو در خواب مرا خواهی خواند
که تو در خواب مرا خواهی خواست
و تو در خواب به من خواهی گفت :
تو به ديدار من آ
آه
کاش ميدانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهمانی ديدار تو می انديشم

 

                                                                    - کیوان شاهبداغی -    

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 22:21 توسط خانوم گل |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:43 توسط خانوم گل |