کشتمشون
آره کشتمشون
هردشون رو
با دستای خودم
احساسم رو خفه کردم آروم آروم
کم کم سنگين شد تا تو دستام جون داد
قلبم اونور داشت گريه ميکرد
رفتم طرفش، مقاومتی نمی کرد
اولا ی اسارتش خيلی تقلا ميکرد ، جيق ميزد ، فرياد ميکشيد ، خودشو به ديوارا ی زندان ميکوبيد
امّا الان خيلی ضعيف تر از اونی بود که بخواد مقاومت کنه
چاقو رو در اوردم
اولين ضربه
خونش پاشيد تو صورتم، ياد کشته شدن باورهام افتادم
محکم تر زدم
2 ناله ميکرد
3-4 افتاد رو زمين
مرده بود
چاقو رو انداختم از زندان رفتم بيرون
تو قصر رفتم طرف سرسرا
خادم ها با نگاه ترسيده تعظيم ميکردند
در رو باز کردم
آدم های مورد ا عتمادم سر ميز گپ ميزدند
مهربانی ، نوع دوستی ، کمک، عشق
همه رو بيرون کردم جز چند تايی که هنوز بودنشون معنی ميداد
رفتم طرف برد دوستی ،
عکس خيلی ها روش بود
همه رو کندم دونه دونه
همين 2-3 نفر کافی بودن
رفتم طرف آينه، بد جوری نگام ميکرد، خونی بودم، بهش پوزخند زدم و اومدم
صورتم رو بردم تو ظرف شراب
قدح ها رو پر کردم
حلا سر ميز من بودم و وجدان و سياست
قدح رو بردم بالا:
-"به سلامتی"