
دلم گرفته بود
نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خواستم از خونه برم بیرون
mp3 playero برداشتم.
ژاکت پوشیدم. از ترس سرما جوراب پام کردم
رفتم بیرون . گوشی ها تو گوشم بود . صندلی سرد بود . خودم و جمع کردم تا سرما رو کمتر احساس کنم
آهنگ و روشن کردم .
می لرزیدم
انگار هرچی جمع تر می شدم بیشتر سردم می شد
یه دفعه به سرم زد .
بلند شدم . خودمو باز کردم . گذاشتم هوای سرد بیاد تو بدنم .
جورابامو در آوردمو پامو گذاشتم رو زمین
سنگا یخ بود .پاهام سوخت اما انگار داشت زنده می شد . انگار یادش اومده بود که هست انگار درد داشت بهش بودنش رو یادآوری می کرد
موهامو باز کردم اهنگ و تا آخرین درجه زیاد کردم و ایستادم
رو به آسمون
آبی آبی
با خودم زمزمه کردم <<خدا>>
پاهام می لرزید یخ کرده بود مثل سنگ زیرش
حالا من با سنگ تراس یکی شده بودم منم سنگ بودم منم خاک بودم یه تیکه از اطرافم
منم پوچ بودم پیش خدام
باد می اومد . آهنگ بلند بود . انگار غرق شده بودم
انقدر سبک بودم که اگه بال هامو تو کوچه خیابونای زندگی جا نمی ذاشتم تا خود خودش پر می کشیدم
انگار دیگه من نبودم
روحم تو وجودم آواز می خوند . روحم حرف می زد . آزاد شده بود بیدار شده بود . داشت متبلور می شد
اون شب آسمون پر از ستاره بود
آسمون پر از خدا بود
اون شب منم پر از خدا شدم