تبليغاتX
عاشقانه ها
يکي بود يکي نبود          زير گنبد کبود

دختري نشسته بود        دخترک تو اون ديار غريب بود

نه که آشنا نبود             اون دلش شکسته بود       

 از آدما از مردما             با مردمش غريب بود

دخترک از پشت ابرا آسمونا رو مي ديد   

فردا هايي رو که داشت  با غم وغصه از راه مي رسيد

يه روز دخترک گفت: آي مردم بياين پرواز کنيم

پرهامون رو باز کنيم       شعر زندگي رو از سر آغاز کنيم

اما کسي حرفشو نشنيد   يا اگر کسي شنيد ته دلش بهش خنديد

همه گفتند: پرواز چيه ؟ آسمون کدومه؟

اينجا زندگي هست     خوشبختي هست     مگه توي اين دنياي بزرگ از اينجا قشنگ تر هم هست؟  

آدما آسمون و نمي ديدن    

حق هم داشتن

کدورت و سياهي و ابر و غبار     جلوي چشماشون و گرفته بود

اما دخترک آروم ننشست

رفت خونه و کنج اتاقش نشست

يه دفه يه فکري کرد             پاشد و بارشو بسته بندي کرد

عشق و گذاشت تو جعبه ي صورتي رنگش

محبت و تو جعبه ي طلايي رنگش

صميميت رو تو بقچه ترمه اش پيچيد

مهربوني رو تو پارچه ي سفيد گلدارش پيچيد

اينا قشنگ ترين چيزاش بودن     

چيزايي رو که مردم اونجا خيلي وقت بود از ياد برده بودن

گفت: اگه کسي با من هم سفر نشد     اشکال نداره    باد هم سفرم

اگه کسي هم سفر نشد    اشکال نداره    حرفامو به خورشيد ميزنم

اگه دوستم نشديد          خدا  يار و ياورم    انجا آسمون مادرم

فقط مطمئن باشيد اونجا من خوشبخت ترم.

دخترک پرهاشو وا کرد         تا آسمون پرواز کرد

از اون به بعد دخترک تنهاي قصمون

شد يارو رفيق ستاره ها

يه گوشواره تو گوش آسمون

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 20:55 توسط خانوم گل |

 

آب ها جاری می شوند

و گنجشک ها زمزمه می کنند راز زندگی را

روز میلاد شقایق های سرخ

و در آن روز من دوباره متولد خواهم شد

و محبت را با گلی سرخ به دست باد خواهم سپرد

تا اگر روزی تو را دید به دستت بدهد

و در آن روز تو خواهی فهمید

که سرخی گونه شقایق ها

از سرمای وجود من است

نه از گرمای محبت تو!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 1:24 توسط خانوم گل |


I didn't say, " Don't do it,babe"
 
     When she packed up to go.

I didn't say' "Come back here,honey
 
   And try with me once more"

And when she asked me if I love her
   
    I just turned away

She's gone, and now I'm hearing
 
   all the things I didn't say

I didn't say " We'll work it out
    
      Cause all we need is love and faith and time"

I said ," If that's the way you want it,
 
  I won't stand in your way"
 
     She's gone, and now I'm hearing

All the things I didn't say

I didn't take her in my arms and kiss away her tears
 
   I didn't say," My life doesn't mean

A thing if you ain't here"
  
     I thought of all the many games I'd be free to play

But all I do is listen to

The things I didn't say
  
    I didn't say, " Take off your coat...

I'll make some coffee, and we'll talk"

  I didn't say," The road away is such

A long and lonely endless walk"
  
   I said," Good-bye,good luck,

God bless you" and she slipped away
 
 And left me here to live with all
 
   The things I didn't say.
 
     
      -shel silverstein

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 22:16 توسط خانوم گل |

      Let me be the person

     that you walk with in the mountains

     let me be the person

     that you pick flowers with

     let me be the person

     that you tell all youe inner feelings to

     let me be the person

     that you talk to in sadness

     let me be the person

     that you smile with in happiness

     let me be the person

         that you

               love

      -Susan polis Schutz

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 16:47 توسط خانوم گل |

 LOVE IS...

    forgiving even though it's  hard   

                to forget;

     holding hands and never wanting

                 to let go;

     hoping that tomorrow will be as

                 wonderful as today;

        sharing secrets

                     and wispers

                            and star-spangled nights.

       and most importantly

       love is ...

             knowing that you'll never

                        be lonely

                                again.

          -Edith schaffer lederberg

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 11:18 توسط خانوم گل |

با سلام

فردا یعنی ۱۲ خرداد تولده منه

تولدم مباررررررررررررک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 11:1 توسط خانوم گل |

به نام خدا

اين نوشته ي يکي از بهترين دوستاي من شادي هستش خواستم تا شما هم ازش لذت ببريد

به نام او

 به نام او که هرچه داريم و نداريم از اوست هرچه داريم او داده است و هر چه نداريم صلاح است که نباشد به نام او که اوست, اوست که صدايش مي کنم با تمام وجود و اوست که پاسخ را ميدهد.اوست, اوست که اگر نباشد من و تو بي اوييم و من و تو چه بي پاسخ,اوست که اگر نباشد دستت دراز است و پاسخي نيست و درگاه خالي.

اوست که هميشه و بي بهانه با توست.در هر کاري که مي کني با توست و به تو ميگويد. تويي که آنچنان به او وصلي که او را گوش مي دهي و گاهي آنچنان تهي و خالي هستي که او را نمي شنوي و به آخر سياهي مي رسي.و اوست که باز هم تو را به روشنايي و سفيدي و هرچه رنگ و نور است مي رساند و دستت را مي گيرد و مي فشارد.

 و تويي,اين تويي که از گرماي وجودش آنچنان گرمي که نمي داني.

گرمايي که مي گويم گرماي يک بخاري نيست , گرماي يک تابستان نيست , گرمايي است که در داغ ترين کوير ها هم نمي خواهي از آن جدا شوي.

گرمايي است که اگر به آن رسيدي ترک آن نکني.

گرمايي است که اين تو و اين من هر کدام روزي به او ميرسيم .يکي دير و يکي زود.

 ولي اين ماييم که اگر به اين گرما رسيديم ترک گفتنش را نتوانيم

باش با ما خدا و ما با تو

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 21:10 توسط خانوم گل |

                                                            به نام خدا

حرف ها پلی هستند بین ما و دیگران.آن ها احساسات ما را از قبیل دوست داشتن ,نفرت و از همه مهمتر عشق را بیان میکنند :عشق به افراد,عشق به خدا .عشق به خدایی که همیشه دوستش داشته ام و هر گاه احساس خلا کرده ام با نام و یاد او لبریز از شوق شده ام . خدایی که همه جا هست و در همه حال مرا حفظ می کند.

 خدایا ! از زمانی که چشم گشودم تو را احساس می کنم در قلبم ; در جایی که هیچ کس به آن دسترسی ندارد . در آنجا قبل از هر چیز دیگری تو بودی و به من لبخند می زدی.اولین هدیه را از تو گرفتم , هدیه ای زیبا که عشق ورزیدن را به من آموخت. لبخند زدن را ,هدیه دادن را .و من نام او را مادر نهادم.

خداوندا ! تو خوبی و مهربانی .امروز را تو به ما ارزانی کردی . لطف و مهربانی ات را از ما نگیر که تو خدایی و به خطاهای ما آگاه. خدایا ما را فراموش نکن . خدایا دلم خالیست و به لطف تو احتیاج دارد.دستم را بگیر. مرا با خود همراه کن که من عطش شناخت تو دارم. خدایا دلم را به خود نزدیک کن که به گرمای محبت تو محتاجم.

به راستی که یگانه خدا تو هستی و انکار ناپذیر . اگر تو را انکار کنند, اگر از طلا بت بسازند و پرستش کنند باز هم تو در قلب آنهایی و خدای قلب هایشان تو .

 خداوندا ! به هر کجا که نگاه میکنم نشانی از تو می بینم در بوی گل ها, در روح درختان , در جوانه گیاهان تو را میابم . در هر لبخند افراد, در هر وزش باد و در هر باز شدن گل ها قسمتی تازه از تو را کشف میکنم که رنگی تازه دارد

 چه بسیارند رنگ ها و نشانه ها اما همانا تو یکتایی !

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 20:9 توسط خانوم گل |