تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمام

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم


بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

با عضویت در خبرنامه آی آر تکست همیشه بروز باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 8:48 توسط خانوم گل |

این همه دوری تو یه ماه... خیلی زیاده...

اول آماما اینا و کل خانواده ام الان هم که مامانم اینا... و هیچ کسی رو ندارم هیچ کسی که آرومم کنه ، حس ترک شدگی حس ترک کردن بدترین حس دنیاست و تنهایی مطلق . تاریکی که تورو میکشه توی خودش و میل به غرق شدن ، میل به افتادن ریشه میگیره... بدترین قسمتش اینه که تنها کسی که میتونه آرومت کنه هم پشتش رو بهت بکنه و تو سکوت اجازه بده غرق بشی. نه دستی که آرومت کنه نه حضوری که گرمت کنه.  فقط بهت پشت کنه و آروم بایسته...نه بره نه بمونه... فقط با سکوت آذار دهنده ای منتظر مرگ تو بشه ، بی حس بی تفاوت بی صدا.

زانو میزنم و میشینم ، اشک هایی که قورت دادم روی پاهام سنگینی میکنند ، " کمکم کن..."

{سکوت}

شونه هام میریزن توی تنم ،

کجا دارم میرم؟ دنیا به نظرم یه بن بست شده که همه جاش غیر غابل تحمله... دلم خونمو میخواد ، مادربزرگمو ، دست پخت مامانمو، هیچ چی بهتر نمیشه ، فقط تنهایی دست هاشو دورم سفت تر میکنه و میل به پریدن باز ریشه میگیره...

 

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 5:55 توسط خانوم گل |

بعضی وقت ها دوست دارم خودم را بردارم و بیندازم دور...

می گویم این همه تلاش کردی و برای هر چیز کوچک برنامه ریختی و خواستی و آراستی ، هیچ کدام حتی کوچک ترین برنامه هایت هم درست نشد و نه حتی بعدی ها و بعدی ها... هنوز هم در همان باتلاقی و هر چه تلاش کردی بیشتر فرو رفتی و دست از تلاش که برداشتی هنوز داری فرو میروی... بیا و لطفی ، بیا و خودت را بینداز دور ، در سطل بازیافتی ها ، شاید دفتری کاغذی کارتونی چیزی شدی ، شاید بالاخره به درد خوردی... 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 10:0 توسط خانوم گل |

یه وقتایی تو زندگی میشینی و به گذشته نگاه میکنی. از خودت میپرسی که کجا اشتباه کردم؟ کدوم راه رو اشتباه رفتم؟ کدوم تصمیم رو اشتباه گرفتم؟ فکر میکنی ببینی کدوم قسمت رو باید عوض کنی اگه به عقب برگردی . باید کمتر میخواستی؟ باید بیشتر تلاش میکردی؟ باید بیشتر صبر میکردی؟ نباید دست از خواستن میکشیدی؟ باید بیشتر میخواستی؟
موضوع اینجاست که هیچ کس نمیدونه ، هیچ کس نسخه ی دیگه زندگی رو ندیده که بهتره یا بدتر. فقط یه حسرت میمونه که مثل اسید آدم رو میخوره. میدونم که همه از این اسید ها دارند. همه یه حسرت دارند. اما موضوع اصلی همین بی خبریه. هیچ کس از اون یکی روی زندگی خبر نداره. ما احتمالا بهترین تصمیم ها رو در اون لحظه گرفتیم. بهترین کارها رو انجام دادیم. نداده باشیم هم الان دیگه کاریش نمیشه کرد. موضوع اینه که لحظه ها میگذرند. و ما نمیتونیم به عقب برگردیم. زندگی فقط یه نسخه داره. اونم نسخه ایه که که الان داره ضبط میشه...

پی نوشت : چند تا قطره اسید الان افتاده روم...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 1:13 توسط خانوم گل |

سوزن در درونم روییده

تیر میکشم تیر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 0:11 توسط خانوم گل |

پوست تنم خشک شده
دستی نیست که لمس کند پیکر مرده ام را
رگ های اشتیاقم گندیده
تنهاییم پوسته میدهد این روز ها
نیست کسی که با سر انگشت خویش
جوانه ها برویاند بر کویر آغوشم
یا رنگ دلخوشی بزند
                           بیاراید با خیالی، وصفی ،تحسینی ،
                                                                    متروکه جانم را
قهرمانان عشق مرده اند
"کازانوا" ها تبعید شده اند
کسی بر پولک اندامم دست هایش را نمیکشد، 
                                                             از شوقی، 

                                                                        عشقی، 

                                                                                      مهری 
دلم دیگر نمی لرزد
تنهاییم پوسته میدهد این روز ها

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 3:31 توسط خانوم گل |

تا حالا به جمله یکی از مصدومان درگذشت فکر کردی؟

برای خیلی ها این جمله فقط یه جمله خبریه ، شاید حتی یه جمله خوشحال کننده ، " خدا رو شکر فقط یه نفر بوده" ، برای بقیه ...

برای بقیه این جمله یعنی کسی که دوستش دارم دیگه نیست ،

یعنی بهترین دوستم رو دیگه ندارم

یعنی شاگردم ؛معلمم ، یکی از کسایی که باهاش چند تا از بهترین خاطره هام رو ساختم دیگه نیست ،

برای بعضی ها این جمله یعنی دنیا خراب شد ، یعنی زندگی تا اطلاع ثانوی تعطیل ...

این یک مصدوم برای بعضی ها پسر بود ، برای بعضی ها دوست ، برای خیلی ها یک آشنای دوست داشتنی، و همین " آتش با مرگ یکی از مصدومان مهار شد " یعنی میثم دیگر نیست ، آتش میثم را برد...

تا امروز سنگینی این یک جمله رو که انقدر ساده بیان میشه رو حس نکرده بودم...

"آتش با مرگ یکی از مصدومان مهار شد" ...

او یک مصدوم نبود، او میثم بود...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 0:52 توسط خانوم گل |

یه روزی من موهای تورو دونه دونه میکنم.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 14:40 توسط خانوم گل |

یه زن مگه دیوونست که حسودی کنه؟؟ حتما یه چیزی هست . به احساس های زنانه اصلا شک نکنید.

وقتی یه زن حسادت میکنه بدون بهش احساس امنیت کامل رو ندادی یا بعضی جاها قلقلکش دادی. همین موقع میشه که این زن خوشگل آهو صفت مهربون تبدیل میشه به یه اژدهای دو سر شکاک که همه کس و همه چیز شک اون رو بر می انگیزه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 23:4 توسط خانوم گل |

نمی دونم چی بنویسم.

خیلیییییی حرف دارم اما جز یه ۳ نقطه هیچی رو کاغذ نمیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 1:32 توسط خانوم گل |

چنگ میزنم به جمله ای که در دلم ترا به من می رساند

ناخن هایم تیر میکشد از فشار این امید

باز دارد دستم ول می شود  پاهایم میلرزد

یا بیا...

یا بیا!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 23:5 توسط خانوم گل |

تیک تیک ساعتی که کارنمیکنه حکایت روزهای ماست که میگذره و هیچیش به گذشتن نمی خوره. نه لباسا گرمت میکنه نه غذا ها سیرت.نه جوکها میخندونتت و نه عشق دیگه قلقلکت میده. نشستی کلیشه روزمرگی رو سغ میزنی و متاسفانه هیچ مزه ای هم نمیده. نشستی جلو پنجره آشپزخونه ، نه کسی میاد ، نه کسی میره ، بیاد هم  دیگه نه چایی خوردن باهاش مزه میده نه سیگار کشیدن.

چشم هات و میبندی و تو خیالت میری لب تراس ، خودت رو پرت میکنی پایین ، همین جور که داری می افتی از جیبت یه سیگار در میاری و روشن میکنی ، که تا وقتی بخوری زمین آخرین سیگارت رو هم کشیده باشی ، لعنتی این یکی هم دیگه کام نمیده ، دود می کنه ها ،ولی دیگه حال نمیده ، درست مثل همین ساعت لعنتی که تیک تیک میکنه اما جلو نمیره!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 1:4 توسط خانوم گل |

دیدی بعضی وقت ها بر میگردی و به خودت نگاه میکنی ؟ به خود گذشته ات؟ دیدی بعضی وقت ها هیچ حسی نسبت بهش نداری؟ انگار یه غریبه بوده؟ داری داستانشو میخونی؟

دیدی نگاه که میکنی به قوانینی که شکستی  .به باید ها و نباید هایی که خودت درست کرده بودی و خودت هم شکستی . بعد هیچ حسی نداری؟ نه پشیمونی نه رضایت ؟ هیچی؟ حتی شاید یه کم هیچی مایل به رضایت؟   

دیدی بعضی وقت ها بر میگردی و میبینی کارهایی رو انجام دادی که یه روزی حتی فکرشم نمی کردی؟

آره منم همون حس رو دارم . به از دست داده هام به بدست آورده هام . همشون یه عکسن . و من تنهام و دارم باهاش حال میکنم

اند اوری وان الس کن گو فاک هیمسلف

من با خودم خوشم . تمام کارهایی که کردم خوب یا بد انتخاب خودم بوده . خواسته خودم بوده . این منم . من جدید . با تمام گذشته و آیندم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:46 توسط خانوم گل |

اگر گفتم می روم نگو نرو،  
 
من برای گفتن خداحافظ پل هایی را خراب کرده ام
 
 که حتی با "بمان،عوض می شوم"هم دوباره ساخته نخواهند شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:9 توسط خانوم گل |

اینجا خیلی خاک گرفته . درست مث دلم. انگار مدفون شدم زیر یه عالمه خواستن. که انقدر نشده اند حالا شده اند درد. ازروحی گذشته. فیزیکی شدن.

دلم میخواد سه چهار سال بغلت کنم و حتی مجبور نباشم برم برم دستشویی. فقط تو بغلت بمونم بلکه این درد لعنتی آروم بگیره. بلکه این درد بی تو بودن آروم بگیره

میترسم انقذر اذیت بشم تا اینکه اون روزی که واقعا بغلت میکنم انقدر خسته باشه روحم که دیگه برام اهمیت نداشته باشه. مثل آرزویی که چند سال دیر براورده میشه و دیگه مزه اولش رو نداره.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 3:45 توسط خانوم گل |

به زخمهایم مینگری؟؟

دردندارند دیگر .

 روزی که رفتی مرگ تمام درد هایم را با خودش برد. مرده ها درد نمیکشند.

از تو خواهشی دارم. بر نگرد دیگر. زنده ام نکن...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 3:40 توسط خانوم گل |

بعضی از آدما هیچ وقت کم نمیشن هیچ وقت احساست بهشون عوض نمیشه حتی اگه بهشون نگی حتی اگه ندونند و ازت خیلی خیلی دور باشن حکم یه وزنه رو تو زندگیت دارن وقتی نباشن دیگه هیچی تعادل نداره  تو تعادل نداری

فرقی نمیکنه چقدر از نبودنشون بگذره  اون درد هیچ وقت کم نمیشه آروم نمیشه تو دیگه هیچ وقت "تو"ی سابق نمیشی انگار یه تیکه از وجودت رو در آورده باشن و لبه هاش رو به هم بخیه زده باشن  هر وقت تکون بخوری کشیده میشه تیر میکشه یادت میاره که اون قسمت از وجودت دیگه نیست

خیلی از ماها وقت نمیکنیم به این آدما بگیم چقدر دوستشون داریم چقدر برامون مهم و حیاتی اند درگیر روزمرگی هامونیم و فکر میکنیم که اونا میدونن و روش حساب میکنند  . خیلی وقت ها نمیفهمیم که چقدر مهمه که بگیم بهشون . چقدر مهمه که همین الان بگیم بهشون چون ممکنه چند روز دیگه خیلی دیر باشه

فراز هیچ وقت کم رنگ نشد . عشق هیچ کدوم از ما بهش کم نشد و نمیشه . اون بین ماست .بین نگاهمون هر دفعه که به آسمون میندازیم و هر دفعه که از دیدن یه شهاب داد میزنیم "شهاب" یا هر دفعه که توی تیر ماه میریم قصر بهرام یا هر دفعه که مافیا بازی میکنیم  یا هر دفعه که یه پسر چشم آبی میبینیم که خنده اش ناخوداگاه آدم رو آروم میکنه ...

بعضی آدما مثل فراز تو تمام خاطرات گذشته و تمام لحظه های حال ریشه دارند .هیچ وقت کهنه نمیشن هیچ وقت از ارزش خاطره هاشون  کم نمیشه هیچ وقت لابه لای بقیه خاطره ها گم نمیشن 

متاسفم که به وقتش نشد بهت بگم که چقدر برام عزیزی و ارزش داری . امیدوارم الان خودت بدونی

راحت بخاب فراز

روحت شاد  

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 1:54 توسط خانوم گل |

میدونی الان از همه دنیا چیو فقط میخوام؟ تو و ۲ تا لیوان چایی داغ داغ

بشینیم کنار هم و سرم رو بذارم رو پات و چرت و پرت بگم از خستگی

کاشکی این فاصله ها رو هم میشد با یونولیت پر کرد درست مثل طراحی فنی

خیلی کاشکی های دیگه هست که تو گلوم خشک شده.

دلم واست تنگ میشه میفهمی؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:49 توسط خانوم گل |

 

چشمانم را که میدزدم

از تو فرار نمیکنم ٬

از لحظه ای فرار میکنم که از درون چشمانم غم درونم را بخوانی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 1:1 توسط خانوم گل |

 

 

چيزى نميخواهم،

فقط دستت درد  نكند،

 با مسافر بعدى،

"چند شب با تو بودن"

 برايم بفرست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:42 توسط خانوم گل |

مطالب قدیمی‌تر