
شعري از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميکنند،
دوري کني . .. .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن

در خیابان پر تردد قدم میزدم
هوای مه گرفته... برف می آمد
مردم از کنارم می گذشتند و هر کدام در پی اندیشه ای متفاوت می رفتند...
بوق ماشین های سواری، درخواست تاکسی ها برای سوار شدن مسافر، صدای همهمه ی ترافیک و حل شدن آدم ها بین ماشین ها... همان روزمرگی همیشگی...!
اما امروز همه چیز متفاوت بود،
صدا ها،
رنگ ها،
انگار حضور من بین آن همه آدم پر رنگ تر شده بود.
نه سردی هوا آزار دهنده بود نه برخورد بی تفاوت انسان ها با هم نه بوق ممتد ماشین ها و نه صف طولانی انسان ها ، هیچ کدام...
همه چیز نقشی از عشق داشت، رنگی از محبت... انگار دنیا واضح تر شده بود.
و آن حس گرمی که زیر پوستم جاری بود با من چه ها که نمیکرد...
به اسمان نگریستم ، فاصله اش تا من انگار یک وجب نزدیک تر شده بود، و خدا برایم واضح تر...
لبخندی از سر قدردانی بر لبم آمد که خودش میدانست برای چیست...
آسمان ابی بود و دنیای سیاه و سفید هر روز اطرافم جور دیگری.
همانجا بود که فهمیدم با عشق می توان دنیا را رنگی دید
و اگر برگ درختان سبز اند به خاطر این است که من
عاشق توام...

خیلی وقت ها میبینی وا موندی
هیچ کس حرف دلتو نمی فهمه هیچ کس نمی فهمه تو چی میگی
هیچ کس احساس نمی کنه حسّت رو
حس میکنی بین این همه هم زبون انگار داری به یه زبون دیگه حرف میزنی
همه باهات آشنان اما تو با همشون غریبه ای
توی خونه ی خودت هم غریبی ، توی یه جمع بزرگ هم تنهایی
اون موقع حس اینکه یه نفر حرف هات رو بفهمه ، اینکه یه نفر باشه که حرف هات رو باور کنه ، می شه بزرگ ترین " بهترین حس خوب" زندگی
وقتی حس میکنی تنهایی، فکر کن یه نفر هست که به یادته، یه نفری که بین همه دنیا داره به تو فکر میکنه، واسه تو نگرانه، بیشتر از هر کسی دلش می خواد تو شاد باشی ، راحت باشی .
حرف دلتو می فهمه ، می دونه که چه حسی داری، حتی اگه نشون هم ندی از درونت باخبره ، حرف هایی که تو کلمه ها نمی تونی جاشون کنی رو تا آخرش می دونه
از غم هات باخبره، می دونه چی کشیدی ، میفهمه غمت باهات چه کارا که نکرده
می دونه اون نگاهت، اون لبخندت، یعنی چی
با شادی هات شاد میشه ، وقتی که غم داری اونم غمگین میشه، همیشه خوب تورو می خواد
یکی هست که هیچ وقت نمیگذاره تنها باشی ، هیچ وقت تنهات نمیگذاره ، نه ترکت می کنه، نه دلت رو میشکنه، نه ازت دل میکنه، نه فراموشت می کنه، هر وقت که بخوای پیشته، وقت هایی که نمی خوای هم یواشکی هواتو داره
یکی که فقط تو و خوبیهات براش مهم هستین، تو رو فقط واسه خودت می خواد ، فقط و فقط واسه خودت...
یکی که عشقش هیچ وقت تمومی نداره... هیچ مرزی نمیشناسه...نه زمان میشناسه نه مکان...
فکر کن که یه همچین کسی باشه، اون وقت دیگه حس تنهایی معنی نمی ده ، حس ناراحتی ، ناتوانی...
فکر کن یه همچین کسی باشه...
فکر کن حالا اون کس خدا باشه...
یه بغض نیمه پاره
تو گلوم داره داد میزنه
اشک های نیمه کارم
تو حسرته یه دامنه
کاشکی می شد فرشته ی روزای بچگیم بیاد
منو ببره اون بالاها
یه جایی از این جاها دور
شاید بریم پیش خدا
اون وقت دیگه نه غصه هست نه عشقای پاره پاره
دیگه نیست کسی که اون یکیو دوست نداره
آهای
فرشته ی مهربون
یه کاری کن
از اون بالا
یه ذره عشق
با اون چوب سحر آمیزت
بیفته تو دلای ما
خسته شدم بس که هوا غباری بود
بس که خورشید نبود و
چشما همه بهاری بود
بس که سنگینه دلا
عشق دیگه جایی نداره تو خونه ها خیابونا
فرشته ی مهربونم یه کاری کن
این دعای خیسمو تو ببر بالا
با پست سفارشیت
ببر بده دست خدا
بگو خدا جونم
قربون اون مهربونیت
یه بنده حقیری هست
که می خواد بشه قربونیت
چند تا کار مهم داره
حرفای خوبی میزنه
چند تا شکایتم داره
بهش بگو: خدا جونم
یه کاری کن
یه کاریااا از اون کارا
که فقط خودت می دونی ای خدا
یا عشق رو بیارش ای پایین
یا ماها رو ببر اون بالا
خودم را - شاید از قصد- گم کرده ام - بودم-
و حال به دنبالش میروم
این نوشته نه شروع دارد نه پایان ، همه اش اوج است!
به بزرگترین کابوسم رسیده ام
" روز مره شده ای"
چند وقتی است که از خواب پریده ام!
می دانم ، میدانم چه باید بکنم
فرقی نمی کند از کجا آمده ام و به کجا می روم ، مهم این است که برای چه آمده ام
من برای یاری، برای کمک ،
من برای زنده کردن روح خاکستری تو آمده
آمده ام تا دستی را بگیرم
آمده ام تا کمک کنم نه آنکه کمکی بگیرم
آمده ام تا همراه کنم انسان ها را
با هم، و با من
روح من در قفس تن نمی گنجد
روح من در قفس انسان در قفس آدم نمی گنجد
در قفس "نه" ها و "بایست" ها
بر روی دیوار ها نقشی از پنجره کشیدم
و نور مرا شست
نام من آتش است
و عنصر درونم باد
مثل باد وحشی و رام نشدنی ام
و مثل آتش هر لحظه شکلی جدید به خود می گیرم
پس بنگر رقص شعله های سوزان مرا
که چگونه در روح تو می دمد آنچه را باید بشنوی
و به تو نشان می دهد آنچه را باید ببینی
پس بخوان از پس این همه آشوب سکوتی را که گویا تنها برای توست
پدر من کوروش و مادرم خاک است
هیچ کس نمی داند هسته ی این آتش ، زمستانی سرد و کشنده است که تنها آفتاب تابستان یخ هایش را آب میکند
تابستان
خورشید
تزریق آزادی به زیر پوست...
تیک.................. تاک...................تیک........................تاک.....................
آه هیچ گاه ندانستید چه وقت چگونه روید!
دیروز که آن همه التماستان کردم که " بایستید ...بایستید... شما را به خدا آرام تر..." دل سنگتان کجا به حالم سوخت؟!
و حال که او رفته حال که می خواهم صدای قدم های شما از بار سنگین این لحطه ها ی تنهایی کم کنند مانند سربازان لشگری شکست خورده اینگونه برای بر داشتن قدمی دیگر خسته اید!
...
این منم که جزشنیدن آواز گذر زمان آرامم نمی کند
آوازی چه شیرین
آوازی چه دلنشین
آوازی که می خواند:
" یک ثانیه به نو نزدیک تر...
یک ثانیه به تو نزدیک تر..."

تیک تاک... تیک تاک...
ثانیه ها لحظه ی آمدنت را نزدیک می سازند
و لحظه ی رفتنت را هم و نمی دانم که این گذر ثانیه ها را دوست می دارم یا نه!!!؟؟
---------------------------
امتحان... سرما... دو دست سرد... یک جیب گرم!
---------------------------
دارد برف میاید من و تو آدم برفی شده ایم! کوله پشتی با آرشیو A2 با دوربین کمی سنگین بود اما زیبا.
---------------------------
if it's not personal-
it kind of is-
----------------------------
باز هم آرشیو... اسکیس روی برف... نوک انگشتانمان یخ زده بود!
-----------------------------
نگاهت میکنم نگاهت را می دزدی
می دانم که دلت ریخته است...
------------------------------
-تو چرا تو جیب جا نمی شی؟ می خوام بذارمت تو جیبم همیشه پیشم باشی
- خوب تو چرا تو جیب جا نمی شی؟ بذارمت تو جیبم با خودم ببرمت!
-----------------------------
دیر رسیدیم بلیت نداشت اما شانس آوردی مزه ی کباب ترکی شفاعتت را کرد
کباب ترکی کنار رودخانه با سیب زمینی پشندی! چه کیفی دارد!!
-----------------------------
تیک تاک... تیک تاک...
ثانیه ها زمزمه ی یک جمله اند... نرو
ثانیه ها لحظه رفتنت را نزدیک می سازند و لحظه ی دوباره آمدنت را نیز
و نمی دانم که آن ها را دوست می دارم یا نه!
پی نوشت:
لحظه ی رفتنت آمده است
من هزاران بار می گویم نرو
و آنچه تو می شنوی
تنها لبخندی است که تو را بدرقه می کند
- در حمله ی انتحاری....
-...60 نفر جان باختند
- بحران در ...
-... مردم این منطقه را با قحطی...
-دولت تحقیقات خود را پیرامون قتل...
- ...این قتل ها در اعتراض به...
پووووووووووووف تلوزیون را خاموش میکنم. تنها چیز موجود در مغزم یک "چرا" است که نقطه اشتراک تمام سوال هایم است.
زیر لب زمزمه می کنم:
" مردم بالا دست چه صفایی دارند..."
اهل هوایی نشدم
من شمایی نشدم
اگر چه در قفس ولی
ساکن جایی نشدم
لبخند میزنم
چشمانم را می بندم و به کارم ادامه می دهم
"تیک"
آه ،یک ترک دیگر
عزیزم بار ها خواسته ام از عمق چشمانم بخوانی که لبخندم برای این است که می خواهم هنوز احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
و احساس پیروزی ات را از تو نگیرم
آه عشق من، من بارها در شادی پیروزی تو و غم اینکه تو هیچ وقت نشنیدی صدای ترک خوردن قلبم را هنگامی که به من دروغ می گویی، شکسته ام
عزیزم، با تمام وجودم می خواهم تا ابد به تو لبخند بزنم و احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
اما واقعا نمیدانم گارانتی قلبم تا کی اعتبار دارد!!
بازم شب یلدا بازم گل نرگس و هندونه و آجیل و انار با یه عالمه خنده و شادی و داستان های مادر بزرگ پای کرسی
خوشحالم که با هم هستیم و این با هم بودن را جشن می گیریم
خوشحالم که شب یلدا زنده است
مغرورم که ایرانی ام
یلدا نامه فرشته ای است، بالا بلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب زمستان آمده و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشد.تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا داه میرفت و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد . گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.
یلدا، شبی از خداوند پاره ای آتش قرض گرفت. آن را در دل خود نهاد تا دست اهریمن سیاهی و شب به آن نرسد.
آتش در وجود یلدا بارور شد.
فرشته ها زمزمه کردند:" یلدا آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید خواهد بخشید و در آخرین شب، با بخشیدن آخرین قطره، دیگر زنده نخواهد بود."
صدای فرشته ها طنین انداز بود: فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.
یلدا همیشه همین کار را میکند؛ میمیرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.
چند تا یلدا نوشته! :
-یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بئدن را باید جشن گرفت.
- محفل آریایی تان طلایی، دل هایتان دریایی،شادی هایتان یلدایی مبارک باد این شب اهورایی.
-عمرتون صد شب یلدا ، دلتون قد یه دریا ، توی این شب های سرما ، یادتون همیشه با ما، دل خوش باشه نصیبت، غم بمونه واسه فردا.
-روی گل شما به سرخی انار، شب شما به شیرینی هندوانه، خنده تان مانند پسته، و عمرتان به بلندی یلدا.
-بیا ای دل کمی وارونه گردیم،برای هم بیا دیوونه گردیم، شب یلدا شده نزدیک ای نازنین، برای هم بیا هندونه گردیم!!
شب یلدا و عید قربان مبارک.

سلام سلام!
این اولین پستم بعد از دانشجو شدنمه:دی
اول از همه روز دانشجو مبارک!! ( دیروز بود)
نمی دونم از چی بنویسم از بارون هایی که مخصوصا چتر نمی بردم تا زیرشون موقع اومدن از دانشگاه خیس شم یا از کویری که دیروز پا برهنه روش راه رفتم یا از درس و مشق و دانشگاه!
آره دیروز کویر بودم ، کویر مرنجاب، با تور رفته بودم. واقعا عالی بود با اینکه شن هاش خیس شده بود و یه کمی سرد بود اما عالی بود
حس کردن شن ها با پای برهنه ، شنیدن صدای پات که با صدای نفسات توی گوشت قاطی میشه توی سکوت گویای کویر مثل پرواز کردن بود
خیلی وقتا چشام رو می بستم و راه میرفتم تا خود کویر هدایتم کنه جالب اینجاست پام به هیچی گیر نمی کرد
یا اگه چیزی جلوم بود خودم حس میکردم واقعا کویر به جای من پاهام رو جلو میبرد. قدم برمی داشت
میدونین... آسمون تهران هیچ وقت از یه مستطیل بیشتر نمیشه اگه خیلی بهت لطف کنه یه ذوزنقه کج و کوله میشه
اما آسمون کویر...! یه نیم کره ی کامل بالای سرت که هیچ چیزو هیچ چیزی جلوت رو نمیگرفت که بهش نگاه کنی
وقتی به ابرا خیره می شدی انگار وسط آسمون ایستادی
انگار اگه یه کم اگه فقط یه کم سبک تر بودی مثل بادبادک میرفتی تو آسمون
تو تهران پر های آدم به هیچی گیر نکنه به سیم برق گیر میکنه!
تو تهران آسمون خیلی دوره خیلی بالاست
یه جورایی انگار قهره باهات
اما تو کویر... آسمون تا روی خود زمین اومده تو که وایستادی حتی دور و برت، هوای دورت هم آسمونه
تو کویر آسمون واسه خودش ابهتی داره به قولی "آسمونه" اما با همون ابهتش حتی یه ذره هم مثل آسمون تهران واست ناز نمی کنه با همه ی وجودش بغلت می کنه می بردت بالا
کویر پر از خداست
چقدر هوس کردیم بشینیم و نوشته های دکتر شریعتی رو بخونیم کسی که پر کشیدن رو می فهمه پرواز رو حس کرده
تو کویر داری انگار به خود خدا به چهره ی خودش نگاه میکنی انگار زل زدی تو چشاش
حتی لبخندش رو میتونی به وضوح ببینی
انقدر ساکته که میترسی بقیه حرف هایی که تو دلت میزنی رو بشنون
انقدر آرامش داره که وادارت میکنه لبخند بزنی
خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود
این روزا بارون مهمون تهران شده بود گفتم مخصوصا چتر نمی بردم تا خیس بشم حس میکنم قطره های بارون بدی های آدم رو میشوره و سرماش یه جورایی روح آدم رو جلا میده و رسوب زدایی میکنه !
بارون بارونه زمینا تر میشه...
زیر باران
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
" سالکم" قطره ها در انتظار تو اند
زیر باران بیا قدم بزنیم
مجتبی کاشانی
پی نوشت 1: آره من معماری قبول شدم همون رشته ای که می خواستم نمی دونم به خاطر شایستگی بود یا نه اما میدونم که قبول شدم چون نه چیز دیگه ای رو خواستم نه از خواستنش حتی یک لحظه دست کشیدم الان کار هم می کنم این دقیقا تصویر ذهنی از خودم بود " دانشجوی رشته معماری که از 18 سالگی کار هم میکنه" این بهم یاد داد که برای رسیدن به یه چیزی باید اونو خواست و از خواستنش دست نکشید.
پی نوشت 2: هنوز راهی برای تسکین درد ناسیونالیستیم پیدا نکردم
پی نوشت 3: زود بیا
پی نوشت 4: 10 آذر روز خیلی مهمی بود دوباره مبارک!
پی نوشت 5: من هیچ وقت بدت رو نخواستم ام از یه جورایی از یه چیزایی دلم خنک شد ! آه منم بی تاثیر نبوده !!
پی نوشت 6: تو که اون حرف رو زدی اگه خلافش تا حالا بهت ثابت نشده از این به بعدم نمیشه!!!!
پی نوشت7: تورو ندیدم بینشون. نکنه ... بی خیال میدونستم یه روزی اینجوری میشه
پی نوشت8: خلاصه سعی کنید دل منو نسوزونید!!
پی نوشت 9: من دنبال انتقام نبودم تو خودت دو دستی بهم دادیش.
پی نوشت ۱۰: تو این سفر فهمیدم آرتا به معنی آتش هم هست!!

چند ساله هستم؟
شناسنامه ام ميگويد 18 سال و 3 ماه و 16 روز در دنيا بوده ام
اما روز ها يی که زندگی کرده ام بيش از اين است
روحم پير است و شايد خيلی جوان
به قدر زندگی تمام دنيا
به اندازه غم قلب زمين
به اندازه بار تمام عالم
- روح من پير است
و به اندازه جوانه زدن دوباره درختان
و به اندازه شوق يک عيد
لمس يک باد
جوان است
آينه ميگويد :"بزرگ شده اي" اما قلبم هنوز کودک است
قلبم به اندازه لذت خاک بازی کودک است
جسمم جوان است اما حوصله ام بسی پير
پير تراز دست فروش سر خيابان
پير تر از مادرم
آرزو هايم مريض شده اند
آرزو هايم به قدر نا اميدی
به اندازه ی فراموشی دورند
و به اندازه ی بادبادک سبک
غم هايم مثل يک دوست آشنا
به اندازه ی شب ها ی تنهايی ام
-دراز اند
عادتم شده اند
مثل تکه سنگ جا منده زير پوستم
هميشه آنجايند
شادی هايم چه غريب چه زيبا
مثل خواب سحر ،شيرين
-ولی زود گزرند
من پرم از فراز پرم از نشيب
پيچيده ام
-چون ساده ام
به دوش زمان سنگينم
-چون سبک بالم
من پرم از شادی های نا يافته و غم های سکنی گزيده
و شايد تشنه يک جرعه خوابم
و شايد يک سبد آرزوی تازه
-نميدانم شايد همين نزديکی پيدايشان کنم
دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق زيبا كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چیز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند
ـسهراب سپهری عزیزم-

"you are remembered for the rules you break!"

۱۸ سال پيش در چنين روزی من به دنيا امدم
بهتر بگم به دنيا اوردنم!نه اشتباه نکنين خيلی خوشحالم از اينکه به دنيا امدم آخه
ميدونين 18 سال و 1 روز پيش
مامان خانمی ما رفت بيمارستان به اميد اينکه من مثل دختر های خوب و فهميده سر وقت
خودم به دنيا بيام
مامان خانم ما و پرستارها هی صبر کردن هی صبر کردن ديدن مثل اينکه من خيال ندارم مثل دخترای حرف شنو و خوب
با زبون خوش به دنيا بيام گفتن خانم کوچولو با زبونه خوش بيا بيرون وگرنه برات بد تموم ميشه ها
اما من باز هم بی اعتنا اصلاً دوست نداشتم جای گرمو نرم توی شکم مامانيمو ترک کنم
اما وقتی کار به تهديد با اسلحه سرد و
چاقو کشيد مجبور شدم به دنيا بيام!
جمعه 12 خرداد 1368 ساعت 9 صبح بيمارستان پارس طی يک عمل سزارين به دنيا امدم
تولدم يه بهانه اي شد واسه نوشتن بيوگرافيم ماجرای تولدم رو اون بالا گفتم مثل اينکه هنوز هم مثل روز اول تولدم لج بازم و کار خودم رو ميکنم
اصلاً دوست ندارم يه دختر خوب(!)باشم مثل بقيه که سر وقتش يه سری کارا رو ميکنه يعنی بيشتر اوقات
کاری رو ميکنم که اون موقع دلم ميخواد
کوچولويی هام پيش مامان بزرگم اينا بودم آخه مامان خانم و آقای پدر رشت دانشجو
بودن و من توی تهران پيش مامان بزرگم اينا بزرگ شدم
مهد کودک رو شير خوارگاه آمنه رفتم يادمه اصلاً نميترسيدم از اينکه برم مهد کودک يادمه يکی از دوستام
که يه پسر هم بود کلی گريه ميکرد و من در عجب بودم که :حالا چرا گريه ميکنی؟!عاشق لباس هندی بودم که مال بچگی های خالم بود توي سرود مهد کودک هم اونو پوشيدم تا شش سالگی تو نارمک بزرگ شدم هم بازيم ميثم بود پسر همسايه با موهای طلايی![]()
تو حياط يه تاب داشتيم که به دونه دونه خاله هام رسيده بود و آخر سر هم مال من شد
تا اينکه امديم اين خونه تو شهران.
روز اول هيچ کس باهام بازی نکرد همه دختر قبلی که اونجا زندگی ميکرد(سهند) رو دوست داشتن
روز اول با هم دعوامون شد
و من گريون اومدم خونه اما کم کم با هم دوست شديم هر چی باشه من دختر خردادمدبستان شهيد عباس حصارکی رفتم سر خيابونمون بود ! روز اول همه اومدن بدرقه ام مامان بزرگم عمه هام
کلاس3/1 بودم .گل مقنعه ام سبز بود. معلمم خانوم نعيمی
تو دبستان هميشه با اتنا و بهاره و محبوبه بد بودم اونا شر های کلاس بودن و من شاگرد اول چهارم معلمم با من فاميل بود چه حسادت ها که بچه ها نميکردن!
اون موقع با ژاله دوست بودم .ژاله حامد زرگر. هيچ وقت قهرهامون بيشتر از 1 دقيقه طول نميکشيد تا اينکه اسباب کشی کردن و از اونجا رفتناون موقع توی کوچه دوچرخه سواری ميکرديم.ساعت ها. با شيرين و نسترن و فرنوش .عرفان هم اذيتمون ميکردهنوزم وقتی منو ميبينه خنده اش ميگيره!
راهنمايی شهيد ابوذر غفاری رفتم
مدرسه دولتی تو شهر زيبا. زرنگ بودم اما ديگه شاگرد اول نبودم چون با درس خوندن بيشتر از 1 ساعت
در طی سال ميونه خوبی نداشتم !(وندارم!)
دوست صميميم اول و دوم فرزانه بود. فرزانه گلکار. اونم از اون مدرسه رفت و ديگه رابطمون تموم شد
اول راهنمايی از شادی شمس واقعاً بدم ميامد که سوم دوست صميميم شدو 4 سال تو ايران دوست بوديم
الان آلمانه و هنوز هم باهم دوستيم
رقيبم آزاده بود که حديث اش در اين مقال نگنجد
معلم رياضيم خيلی دوستم داشت اونم خردادی بود 7 خرداد از کسانی بود که خيلی خيلی ازش چيز ياد گرفتم
دبيرستان توی سوده قبول شدم اينجا نه ديگه زرنگ بودم نه شاگرد اول چون فقط نون
حافظه ام رو ميخوردم اينجا هم از درس خوندن خبری نبود شايد ماهی 1 ساعت اونم برای تکليف های مدرسه
اصولا يادم نمياد توي دبيرستان خيلی تکليف نوشته باشم!
اول دبيرستان با حسنا آشنا شدم ازم کتاب بامداد خمار رو قرض گرفت تو صورتش يه غم آشنايی داشت.
پشت در کلاس وقتی منتظر معلم بوديم با هم دوست شديم :
حسنا:"به نظر تو عشق همون دوست داشتنه زياده؟"
-"نه به نظر من دوست داشتن با عاشق شدن خيلی فرق ميکنن "
-"منم همينو ميگم اما هيچ کس قبول نميکنه"
و بحث ادامه پيدا کرد...
الان 4 ساله باهم دوستيم و بهترين دوستمه
همون موقع فهميديم با بقيه فرق ميکنيم: حرف هامون فکر هامون دغدغه هامون...
از بين معلم ها از همه بيشترmiss marefat بهم چيز ياد داد و هيچ وقت قبول نکرد خواهرم باشه
تو اون لحظه های کشنده ريحانه و حسنا هميشه پيشم بودن
خانم با همت , خانم دودانگه که عشقه من به فيزيک به خاطر اون به وجود اومد شريف درس خونده بودو
داشت دکتری ميگرفت
ما اولين سری بچه هايی بوديم که اومديم توی ساختمون جديد مدرسه استخرش هنوز کنده نشده بود و
زمين ورزشش فقط خاک بود و کارگر ها ميامدند تو مدرسه
اولش وسيله گرمايی نداشتيم مدرسه بخاری های بزرگ گرفته بود که توي راهرو بودن هر طبقه يکی.
صبح ها مثل جوجه جمع ميشديم دورش
10 تا کلاس بوديم (فقط اول!) من اسوه ی 7 بودم
مينا بغل دستيم بود .کل کلاس رو ميخنديديم و توی کار گروهی مکمل هم بوديم تو حل مسائل
.الهام دوستم داشت که سال بعد شد دوستم و بغل دستيمدوم رشد 4 بودم مينا و الهام بغل دستی هام بودن
خانم کلاتيان معلم فيزيکم بهم ياد داد راهم درسته گفت که بايد انتخاب کنم متفاوت بودن و تنها موندن رو
يا مشابه بودن و تنها نموندن من متفاوت بودن و انتخاب کردم اما تنها نموندم چون دوستای خوبی داشتم که هيچ وقت تنهام نگذاشتن
سال دوم خيلی سال سختی برام بود که وصفش باز در اين مقال نگنجد (خودش ميدونه)
تابستونی که دوم تموم شد بهترين تابستون عمرم بود (بازم خودش ميدونه چرا)تو خونه نقاشی داشتيم و همه چی داشت درست پيش ميرفت اما سموم اين روزگار بی رحم شروع
به وزيدن کرد! دوست ندارم ازش خيلی حرف بزنم همه چی خراب شد همه چی !و
تا سوم دبيرستان ادامه داشت
سوم کلاس پروفسور حسابی بودم باز با مينا و الهام. حسنا امير کبير بود .
افت تحصيلی پيدا کردم من که هيچ وقت معدل پايين۱۹نداشتم
معدلم۱۷ شد سر همه کلاس ها خواب بودم نه تنها تو کلاس ها که توی خونه هم خواب بودم(ميگن افسردگی بوده!)
اون موقع مامان اينا اجازه نميدادن من کلاس نجوم برم ميگفتن نه به درد دنيات ميخوره نه آخرتتخوب از اونجايی که من از همون اول لج باز بودم اصلاً به حرفشون گوش ندادم
ميشه گفت کلاس های نجوم مدرسه رو با اينکه اون سال راه نيفتادو به ما خيرش نرسيد من و حسنا
پايه گذاری کرديم چقدر اون 3 طبقه رو بالا پايين کرديم که داوطلب برای کلاس پيدا کنيم اما از قديم گفتن انچه به جايی نرسد فرياد است!
تا اينکه من براي اينکه به همه بقبولونم که نجوم رو واقعاً دوست دارم رفتم کارت گرفتم و المپياد شرکت کردم
بدون هيچ علم نجومی! تصميمم فقط جنبه ارمانی داشت و قبول هم شدم آره! من اون المپياد رو قبول شدم
و همه فهميدن نجوم واسه من فقط نجوم نيست خيلی چيزای ديگست راهمه .راهه تغذيه روحمه
. راه رسيدن به آرزوها و آرمان هامه
با خانم عظيم لو کلاس خصوصی گرفتم که چيزايی که بهم گفتن رو تو پست های قبلی نوشتم
با حسنا يه پروژه آماده کرديم يه آلبوم عکس بود که با سخنرانی من در مورد روز نجوم اول شد!
قبولی المپياد بهم انرژی داد تا راه رو ادامه بدم يه تلنگر بهم زد که اگه بخوای ميتونی من هميشه پيشتم
ديگه سر کلاس ها خواب نبودم خانم زرمهر سر همون کلاس های کم خيلی چيزا بهم ياد داد.
معدل کتبی ديپلمم 18:53 شد پيش دانشگاهی با نمره خيلی بالايی قبول شدم
خاطرات پيش دانشگاهی رو ميذارم بعد کنکور چون هر لحظه اش يه تجربه بود
هر جمله اش يه پيام از همين الان دلم واسه اون روزا تنگ شده
وقتی آقای منوری از کلاس مينداختمون بيرون اکرمی شعر ميخوند خانم غمين شعر های مولوی رو معنی
ميکرد
تيکه های خانم موسوی گير های آقای سامانی که همه بچه ها واسه لپ هاش ميمردن(و ميميرن)
ترکی توضيح دادن های من سر کلاسه علمداری ! چرت های کلاس زبان شهاب اناری و روحيه دادن های آقای بوذری
تمام ايين روزا دوستام کنارم بودن حسنا سايانا وحيد مينا و بقيه
حالا من اينجا نشستم يه دختر 18 ساله: عاشق ايرانی بودنش وفادار به پدرش کوروش ميشه گفت يه ناسيوناليستم
عاشق نجوم عاشق کوير عاشق سفر که 17 کيلو اضافه وزن پيدا کرده تو اين1 سال
!!!
دوست دارم از عرفان و فلسفه بدونم فلسفه و عرفان خودمو دارم نوشته های دفترم در حد گرد پای
رقيق شده دکتر شريعتی است (وقتی نوشته هاش رو ميخوندم ديدم خيلی از جمله هاشو دقيقاً تو دفترم نوشتم)
قدرت تخيل بالايی دارم ميگن روانشناسيم خوبه امّا همواره به قدرت بی انتهای انسان برای خوب بودن اعتقاد داشتمو دارم.
آشنا زياد دارم اما دوستام کمن اما واسه همون تعداد کم حاضرم هر کاری بکنم
خيلی وقتا ديگران رو به خودم مقدم ميدونم
دوست دارم همه راضی باشن و خودشونو باور کنن
دوست دارم از ايران بدونم و به بقيه هم ياد بدم تا آدمای بيشتری به خودشون افتخار کنن و
اين غرور موتور هاشون رو روشن کنه
دوست دارم کلاس هاله بينی و انرژی درمانی برم کلاً دوست دارم از همه چی سر در بيارم!
اگه تصميم بگيرم کاری بکنم بايد همون موقع تمومش کنم وگرنه هيچ وقت تموم نميشه يه صندوقچه دارم که خاطره هام توشه هر چی برام خاطره داشته و مهم بوده اونجاست
عاشق دوچرخه سواری و شنام تقريباً با همه جور آدمی کنار ميام
اينا از حال و گذشته ام می مونه آينده
دوست دارم معماری بخونم و بعد فوق بزنم تو خط باستان شناسی!
دوست دارم يه مؤسسه خيريه تأسيس کنم که همه ايران و پوشش بده ميخوام هر لحظه بهتر بشم و از هر لحظه واسه کمک به ديگران استفاده کنم
توي یه جمله : "ميخوام شايسته خدام باشم"
پينوشت:
راستی 12 روز پيش بلاگم 2 سالش شد تولدت مبارک عزيزم![]()
![]()
نورها سنگين اند
رنگ ها بی روحند
و فردا هرگز انگار نميخواهد بيايد
من کنار آن پنجره ی قديمی
(معراج گاهمان يادت هست؟)
هنوز منتظرم تا آمدنت را از دور ببينم
و دلم از شوق اينکه تو الان دزدکی صدايم ميزنی در سينه بلرزد
صدای پايت هنوز در گوشم بهترين آهنگ است و
مژده ی آمدنت بهترين سوقاتی
آخرين روز رفتنت را خوب به ياد دارم
شعری که خواندی ...
(هنوز گرمی آن احساس گونه هايم را سرخ ميکند)
و قولی که دادی...
قصه هايی که از دريا برايم ميگفتی
که دنيای ديگری است و
روزی به من نشان خواهی داد چگونه بايد دوست بود، چگونه بايد عشق ورزيد
چطور فراموش کنم قطعه ی بهشتی را که به من هديه دادی
از همان روز منتظرم منتظر آمدنت
تا شايد سؤالی را که روزگار هر روز به سنگينی دردش می افزايد از تو بپرسم
همان سؤال...
بپرسم : محبوبم ، خودمانيم، قرار ملاقاتت با خدا انقدر مهم بود؟!
شايد خار رها شده و فراموش شده کوچکی بيش نباشم
اما دريا...
دريا تنها آرزويم است
شايد گل زيبا و خوشبويی نباشم
شايد درخت سپيدار محبوب تر باشد
اما شما...
سنگ های سنگين
شما که قلبتان پر از کينه است
هيچ وقت طعم تلاطم رود را نخواهيد چشيد
آن گل زيبای سحر کننده،غرق در افسونگری خود اسير است
و سپيدار محبوبتان روزی از آرزوی رسيدن به آسمان دست ميکشد
اما من ...
همان خار رهای کوچک ته رود
سبکبال،غوطه ور و آزاد
روزی به دريا خواهم رسيد
غنچه-با لبخند-
می گويد تماشايم کنيد!
گل،بتابد چهره،همچن چلچراغ:
-يک نظر در روی زيبايم کنيد!
سرو ناز
-سر خوش و طناز- می بالد به خويش:
گوشه چشمی به بالايم کنيد!
باد نجوا ميکند در گوش برگ:
-سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بيد،
راه دوری نيست پيدايم کنيد!
آب ميگويد:
زاری ام را بشنويد!
گوش بر آوای غم هايم کنيد!
پشت پرده باغ،اما،
در هراس:
باز، پاييز است و در راهند آن دژخيم و داس.
سنگ ها حرف هايی ميزنند
گوش کن!
خاموش ها گوياترند!
از در و ديوار می بارد سخن.
تا کجا دريابد آن را جان من.
در خموشی های من فرياد هاست.
آن که دريابد چه ميگويم کجاست؟
آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما
دشوار نيست
چشم و گوشی هست مردم را دريغ
گوش ها،هشيار نه
چشم ها بيدار نيست!
- فریدون مشیری-
سلام به دوستای خوبم
اميدوارم انقدر حالتون خوب باشه که هميشه خوبی ها به سراغتون بيان
اول ميخوام ازتون تشکر کنم به خاطر تمام خوبی هايی که در حق من کردين
به خاطر نظر های قشنگتون به خاطر همراهی گرمتون به خاطر بودنتون
از همتون ممنونم که کمک کردين که اين وبلاگ به اينجا برسه
اگه اين وبلاگ الان تو جای کنونيش هست به خاطر شماست
درسته شايد اين مطالب از سر انگشتان من جاری ميشدن ،بروی کاغذ می اومدن و بعد هم توی وبلاگ نوشته ميشدن امّا اين شما بودين که با تشويق و نقد های موثر خودتون اين شوق نوشتن رو زنده نگاه داشتين و بهش بال و پر دادين
من امسال پيش دانشگاهی ام و ديگه نميتونم برای وبلاگ مطلب تهيه کنم و مجبورم تا يه مدتی از بين شما برم
دلم برای تک تک شما دوستام تنگ ميشه
هر خوبی بوده از خودتون بوده و هر بدی هم که ديدين حلال کنين
برام دعا کنين که بهش خيلی مهتاجم
هميشه توی قلب من هستين
دلم براتون تنگ ميشه
تا تير سال ديگه خداحافظ!
فرزاد-وحيد-تيمور-فرهنگ-ايليا-ثمين-آرش-شهرزاد-شيرين-عليرضا-سيد وحيد-فرنوش-سحر-ستاره-آيدا-محسن-جواد-داداش مصطفی-مهيار(محمد)-پیام-شفق-درسا- شیوا-فاطمه-...
دوستتون دارم و خداحافظ
پينوشت 1:اسم ها بدون الويت بندی نوشته شدن
پينوشت 2:اهر اسمی رو جا انداختم به خاطر نداشتن حضور ذهن به بزرگی خودتون ببخشين
بينوشت 3:جالبه که من امسال هم وقتی تولد وبلاگمه پيشش نيستم شما تنهاش نذارين
پينوشت 4: و...