تبليغاتX
عاشقانه ها
 

هر وقت رفتي تو پيله ات و
خواستي  يه كم اون تو خلوت كني
اشكالي نداره
من همين جا منتظرتم
اما يادت نره
از اون تو پروانه بياي بيرون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:20 توسط خانوم گل |

 

دلم از زندگي تنگ است چرايش را نميدانم
اين كوچه ي تنگ و سرد چه بي انتها مي نمايد
اين آخري ها نه نوري هست كه هدايتم كند
نه اشتياقي كه به جلو براندم
تنها و خسته در نمناك اين كوچه نشسته ام و پاهاي يخ كرده ام را به هم ميكشم
شايد از دوري
از آن دور ها كه ميان سياهي پنهان است
كسي بيايد كسي كه دست هايش گرم است و پاهايش هنوز ناي رفتن دارد
از شهر آرزو هايم بيايد
او آدرسش را ميداند... كاش مرا به آنجا ببرد
دست هاي يخ زده ام را بفشارد و بر قلبم مرحم بگذارد
يعني مرا خواهد شناخت؟
كاش دست هايم را روي قلبش بفشارد ...
مي خواهم با گرماي نگاهش سردي اين تنهايي را از تنم  بيرون كنم و خستگي انتظار را از استخوان هايم
و ميخواهم در آغوشش تمام اين ها را تلافي كنم
كاش مرا در آغوشش بفشارد
كاش بگويد من "بهترين" اش هستم و چه راه دوري را براي پيدا كردنم آمده
كاش بگويد چشم هاي خسته ام ريباترين چشم هايي است كه تا به حال ديده است
و چه شور انگيزاست نگاهم
بگويد من مرحم زخم هاي قلبش هستم
كه چقدر دنبال من گشته است
و چه خوشبخت است اكنون كه با من است
بگويد اين كوچه تنگ و نمناك ديگر نميماند
از شهر آرزو بگويد
بگويد  كه مرا به آنجا مي برد ، اين را حتما بگويد
حتي قول بدهد
بگويد تا ابد دست هايم را گرم نگه خواهد داشت
بگويد قلبم را نخواهد شكست
قدرم را خواهد دانست
قول بدهد
قول بدهد كه مرا خواهد برد
آة
چه رويايي
چه مرد دلنشيني
...
هنوز هم اين كوچه سرد و نمناك چه بي انتها مينمايد

تا او بيايد ...


 پي نوشت : اولين جمله اش كار الهه است

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:17 توسط خانوم گل |

 

امروز فهميدم نمودار سينوسي اي وجود ندارد
زندگي من تنها خط صافي است كه سر بالايي يا سرازيري اش، فقط تفاوت سوي نگاه من است به آسمان يا زمين...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:21 توسط خانوم گل |

چشمان تو
 به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
 فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم

مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را در انها میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام

 

پی نوشت: یونیک عزیز دیدن نظرت توی بلاگم دلگرمی بزرگیه، ممنون

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:57 توسط خانوم گل |

 

وه چه رویایی بود
من و دشتی سر سبز
آسمان وای چه آبی
گل ها، به چه سرخی
و تو در آن رویا که به من می خندی
وه چه رویایی بود
من و تو دست در دست
و چه خندان بودی
مثل یک غنچه گل
فارغ از این دنیا
فارغ از تنهایی
من و تو دست در دست
آه چه شادان بودیم
وه چه رویایی بود
]نچنان مست و خوش و شاد و خرابت
آنچنان بی عقل و دل ناز نگاهت
پاک میکردم اگر سنگ و خس و خاری بود
از سر راهت
وای از دست نگاهت
وه چه رویایی بود
این چنین سرخوش و خوشحال که بودم
محفل کام به مقصد نرسید
اجل رویایم سر برسید
از خواب پریدم
هر چه بود و نبود جای تو در آغوش کشیدم
وه چه رویایی بود
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:52 توسط خانوم گل |

شعري از پابلو نرودا


ترجمه از احمد شاملو


به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.


 به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.


به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر برده‏ي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.


تو به آرامي آغاز به مردن مي‏کني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌کنند،
دوري کني . .. .، 


تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني
اگر هنگامي که با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگي‏ات
وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!


امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:15 توسط خانوم گل |

 

در خیابان پر تردد قدم میزدم
هوای مه گرفته... برف می آمد
مردم از کنارم می گذشتند و هر کدام در پی اندیشه ای متفاوت می رفتند...
بوق ماشین های سواری، درخواست تاکسی ها برای سوار شدن مسافر، صدای همهمه ی ترافیک و حل شدن آدم ها بین ماشین ها...  همان روزمرگی همیشگی...!
اما امروز همه چیز متفاوت بود،
صدا ها،
رنگ ها،
انگار حضور من بین آن همه آدم پر رنگ تر شده بود.
نه سردی هوا آزار دهنده بود نه برخورد بی تفاوت انسان ها با هم نه بوق ممتد ماشین ها و نه صف طولانی انسان ها ، هیچ کدام...
همه چیز نقشی از عشق داشت، رنگی از محبت... انگار دنیا واضح تر شده بود.
و آن حس گرمی که زیر پوستم جاری بود با من چه ها که نمیکرد...
به اسمان نگریستم ، فاصله اش تا من انگار یک وجب نزدیک تر شده بود، و خدا برایم واضح تر...
لبخندی از سر قدردانی بر لبم آمد که خودش میدانست برای چیست...
آسمان ابی بود و دنیای سیاه و سفید هر روز اطرافم جور دیگری.
همانجا بود که فهمیدم با عشق می توان دنیا را رنگی دید
و اگر برگ درختان سبز اند به خاطر این است که من
عاشق توام...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:26 توسط خانوم گل |

 

خیلی وقت ها میبینی وا موندی
هیچ کس حرف دلتو نمی فهمه هیچ کس نمی فهمه تو چی میگی
هیچ کس احساس نمی کنه حسّت رو
حس میکنی بین این همه هم زبون انگار داری به یه زبون دیگه حرف میزنی

همه باهات آشنان اما تو با همشون غریبه ای
توی خونه ی خودت هم غریبی ، توی یه جمع بزرگ هم تنهایی
اون موقع حس اینکه یه نفر حرف هات رو بفهمه ، اینکه یه نفر باشه که حرف هات رو باور کنه ، می شه بزرگ ترین " بهترین حس خوب" زندگی
وقتی حس میکنی تنهایی،  فکر کن یه نفر هست که به یادته، یه نفری که بین همه دنیا داره به تو فکر میکنه، واسه تو نگرانه، بیشتر از هر کسی دلش می خواد تو شاد باشی ، راحت باشی .
حرف دلتو می فهمه ، می دونه که چه حسی داری، حتی اگه نشون هم ندی از درونت باخبره ، حرف هایی که تو کلمه ها نمی تونی جاشون کنی رو تا آخرش می دونه
 از غم هات باخبره، می دونه چی کشیدی ، میفهمه غمت باهات چه کارا که نکرده
می دونه اون نگاهت، اون لبخندت، یعنی چی
با شادی هات شاد میشه ، وقتی که غم داری اونم غمگین میشه، همیشه خوب تورو می خواد
یکی هست که هیچ وقت نمیگذاره تنها باشی ، هیچ وقت تنهات نمیگذاره ، نه ترکت می کنه، نه دلت رو میشکنه، نه ازت دل میکنه، نه فراموشت می کنه، هر وقت که بخوای پیشته،  وقت هایی که نمی خوای هم یواشکی هواتو داره
یکی که فقط تو و خوبیهات براش مهم هستین، تو رو فقط واسه خودت می خواد ، فقط و فقط واسه خودت...
یکی که عشقش  هیچ وقت تمومی نداره... هیچ مرزی نمیشناسه...نه زمان میشناسه نه مکان...
فکر کن که یه همچین کسی باشه، اون وقت دیگه حس تنهایی معنی نمی ده ، حس ناراحتی ، ناتوانی...


فکر کن یه همچین کسی باشه...

فکر کن حالا اون کس خدا باشه...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:6 توسط خانوم گل |

یه بغض نیمه پاره
تو گلوم داره داد میزنه
اشک های نیمه کارم
تو حسرته یه دامنه
کاشکی می شد فرشته ی روزای بچگیم بیاد
منو ببره اون بالاها
یه جایی از این جاها دور
شاید بریم پیش خدا
اون وقت دیگه نه غصه هست نه عشقای پاره پاره
دیگه نیست کسی که اون یکیو دوست نداره
آهای
فرشته ی مهربون
یه کاری کن
از اون بالا
یه ذره عشق
با اون چوب سحر آمیزت
بیفته تو دلای ما
خسته شدم بس که هوا غباری بود
بس که خورشید نبود و
چشما همه بهاری بود
بس که سنگینه دلا
عشق دیگه جایی نداره تو خونه ها خیابونا
فرشته ی مهربونم یه کاری کن
این دعای خیسمو تو ببر بالا
با پست سفارشیت
ببر بده دست خدا
بگو خدا جونم
قربون اون مهربونیت
یه بنده حقیری هست
که می خواد بشه قربونیت
چند تا کار مهم داره
حرفای خوبی میزنه
چند تا شکایتم داره
بهش بگو: خدا جونم
یه کاری کن
یه کاریااا از اون کارا
که فقط خودت می دونی ای خدا
یا عشق رو بیارش ای پایین
یا ماها رو ببر اون بالا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:45 توسط خانوم گل |

خودم را - شاید از قصد- گم کرده ام - بودم-
و حال به دنبالش میروم
 این نوشته نه شروع دارد نه پایان ، همه اش اوج است!


به بزرگترین کابوسم رسیده ام
" روز مره شده ای"
چند وقتی است که از خواب پریده ام!
می دانم ، میدانم چه باید بکنم
فرقی نمی کند از کجا آمده ام و به کجا می روم ، مهم این است که برای چه آمده ام
من برای یاری،  برای کمک ،
من برای زنده کردن روح خاکستری تو آمده
آمده ام تا دستی را بگیرم
آمده ام تا کمک کنم نه آنکه کمکی بگیرم
آمده ام تا همراه کنم انسان ها را
با هم، و با من

روح من در قفس تن نمی گنجد
روح من در قفس انسان در قفس آدم نمی گنجد
در قفس "نه" ها و "بایست" ها
بر روی دیوار ها نقشی از پنجره کشیدم
و نور مرا شست
نام من آتش است
و عنصر درونم باد
مثل باد وحشی و رام نشدنی ام
و مثل آتش هر لحظه شکلی جدید به خود می گیرم
پس بنگر رقص شعله های سوزان مرا
که چگونه در روح تو می دمد آنچه را باید بشنوی
و به تو نشان می دهد آنچه را باید ببینی
پس بخوان از پس این همه آشوب سکوتی را که گویا تنها برای توست
پدر من کوروش و مادرم خاک است

هیچ کس نمی داند هسته ی این آتش ، زمستانی سرد و کشنده است  که تنها آفتاب تابستان یخ هایش را آب میکند
تابستان
خورشید
تزریق آزادی به زیر پوست...

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:31 توسط خانوم گل |

تیک.................. تاک...................تیک........................تاک.....................
آه هیچ گاه ندانستید چه وقت چگونه روید!
دیروز که آن همه التماستان کردم که " بایستید ...بایستید... شما را به خدا آرام تر..." دل سنگتان  کجا  به  حالم  سوخت؟!
و حال که او رفته حال که می خواهم صدای قدم های شما از بار سنگین این لحطه ها ی تنهایی کم کنند مانند سربازان  لشگری شکست خورده اینگونه برای بر داشتن قدمی دیگر خسته اید!
...
این منم که جزشنیدن آواز گذر زمان آرامم نمی کند
آوازی چه شیرین
آوازی چه دلنشین
آوازی که می خواند:
" یک ثانیه به تو نزدیک تر...
یک ثانیه به تو نزدیک تر..."

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:31 توسط خانوم گل |

 

 

تیک تاک... تیک تاک...

ثانیه ها لحظه ی آمدنت را نزدیک می سازند

و لحظه ی رفتنت را هم و نمی دانم که این گذر ثانیه ها را دوست می دارم یا نه!!!؟؟

                                                   ---------------------------

امتحان... سرما... دو دست سرد... یک جیب گرم!

                                                   ---------------------------

دارد برف میاید من و تو آدم برفی شده ایم! کوله پشتی با آرشیو A2  با دوربین کمی سنگین بود اما زیبا.

                                                  ---------------------------

if it's not personal-

it kind of is-

                                                 ----------------------------

باز هم آرشیو... اسکیس روی برف... نوک انگشتانمان یخ زده بود!

                                                -----------------------------

نگاهت میکنم  نگاهت را می دزدی

می دانم که دلت ریخته است...

                                               ------------------------------

-تو چرا تو جیب جا نمی شی؟ می خوام بذارمت تو جیبم همیشه پیشم باشی 

- خوب تو چرا تو جیب جا نمی شی؟ بذارمت تو جیبم با خودم ببرمت!

                                              -----------------------------

دیر رسیدیم بلیت نداشت اما شانس آوردی مزه ی کباب ترکی شفاعتت را کرد  کباب ترکی کنار رودخانه با سیب زمینی پشندی! چه کیفی دارد!!

                                            -----------------------------

 تیک تاک... تیک تاک...

ثانیه ها زمزمه ی یک جمله اند... نرو

ثانیه ها لحظه رفتنت را نزدیک می سازند و لحظه ی دوباره آمدنت را نیز

و نمی دانم که آن ها را دوست می دارم یا نه!

 

پی نوشت:

لحظه ی رفتنت آمده است

من هزاران بار می گویم نرو

و آنچه تو می شنوی

تنها لبخندی است که تو را بدرقه می کند

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:5 توسط خانوم گل |

- در حمله ی انتحاری....
-...60  نفر جان باختند
- بحران در ...
-... مردم این منطقه را با قحطی...
-دولت تحقیقات خود را پیرامون قتل...
- ...این قتل ها در اعتراض به...

پووووووووووووف تلوزیون را خاموش میکنم. تنها چیز موجود در مغزم یک "چرا" است که نقطه اشتراک تمام سوال هایم است.
زیر لب زمزمه می کنم:

" مردم بالا دست چه صفایی دارند..."

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:37 توسط خانوم گل |

 

اهل هوایی نشدم

من شمایی نشدم

اگر چه در قفس ولی

ساکن جایی نشدم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:3 توسط خانوم گل |

 

لبخند میزنم
چشمانم را می بندم  و به کارم ادامه می دهم
"تیک"
آه ،یک ترک دیگر
عزیزم بار ها خواسته ام از عمق چشمانم بخوانی که لبخندم برای این است که می خواهم هنوز احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
و احساس پیروزی ات را از تو نگیرم
آه عشق من، من بارها در شادی پیروزی تو و غم اینکه تو هیچ وقت نشنیدی صدای ترک خوردن قلبم را هنگامی که به من دروغ می گویی، شکسته ام
عزیزم، با تمام وجودم می خواهم تا ابد به تو لبخند بزنم و احساس کنم که تو صادق ترین فرد روی زمینی
اما واقعا نمیدانم گارانتی قلبم تا کی اعتبار دارد!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:33 توسط خانوم گل |

بازم شب یلدا بازم گل نرگس و هندونه و آجیل و انار با یه عالمه خنده و شادی و داستان های مادر بزرگ پای کرسی

خوشحالم که با هم هستیم و این با هم بودن را جشن می گیریم
خوشحالم که شب یلدا زنده است
مغرورم که ایرانی ام


یلدا نامه فرشته ای است، بالا بلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب زمستان آمده و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشد.تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا داه میرفت و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد . گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.
یلدا، شبی از خداوند پاره ای آتش قرض گرفت. آن را در دل خود نهاد تا دست اهریمن سیاهی و شب به آن نرسد.
آتش در وجود یلدا بارور شد.
فرشته ها زمزمه کردند:" یلدا آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید خواهد بخشید و در آخرین شب، با بخشیدن آخرین قطره، دیگر زنده نخواهد بود."
صدای فرشته ها طنین انداز بود: فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.
یلدا همیشه همین کار را میکند؛ میمیرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

 

چند تا یلدا نوشته! :


-یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بئدن را باید جشن گرفت.

- محفل آریایی تان طلایی، دل هایتان دریایی،شادی هایتان یلدایی مبارک باد این شب اهورایی.

-عمرتون صد شب یلدا ، دلتون قد یه دریا ، توی این شب های سرما ، یادتون همیشه با ما، دل خوش باشه نصیبت، غم بمونه واسه فردا.

-روی گل شما به سرخی انار، شب شما به شیرینی هندوانه، خنده تان مانند پسته، و عمرتان به بلندی یلدا.

-بیا ای دل کمی وارونه گردیم،برای هم بیا دیوونه گردیم، شب یلدا شده نزدیک ای نازنین، برای هم بیا هندونه گردیم!!

 

    شب یلدا و عید قربان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:48 توسط خانوم گل |

سلام سلام!
این اولین پستم بعد از دانشجو شدنمه:دی
اول از همه روز دانشجو مبارک!! ( دیروز بود)
نمی دونم از چی بنویسم از بارون هایی که مخصوصا چتر نمی بردم تا زیرشون موقع اومدن از دانشگاه خیس شم یا از کویری که دیروز پا برهنه روش راه رفتم یا از درس و مشق و دانشگاه!
آره دیروز کویر بودم ، کویر مرنجاب، با تور رفته بودم. واقعا عالی بود با اینکه شن هاش خیس شده بود و یه کمی سرد بود اما عالی بود
حس کردن شن ها با پای برهنه ، شنیدن صدای پات که با صدای نفسات توی گوشت قاطی میشه توی سکوت گویای کویر مثل پرواز کردن بود
خیلی وقتا چشام رو می بستم و راه میرفتم تا خود کویر هدایتم کنه جالب اینجاست پام به هیچی گیر نمی کرد
یا اگه چیزی جلوم بود خودم حس میکردم واقعا کویر به جای من پاهام رو جلو میبرد. قدم برمی داشت
میدونین... آسمون تهران هیچ وقت از یه مستطیل بیشتر نمیشه اگه خیلی بهت لطف کنه یه ذوزنقه کج و کوله میشه
اما آسمون کویر...! یه نیم کره ی کامل بالای سرت که هیچ چیزو هیچ چیزی جلوت رو نمیگرفت که بهش نگاه کنی
وقتی به ابرا خیره می شدی انگار وسط آسمون ایستادی 
انگار اگه یه کم اگه فقط یه کم سبک تر بودی مثل بادبادک میرفتی تو آسمون
 تو تهران پر های آدم به هیچی گیر نکنه به سیم برق گیر میکنه!
تو تهران آسمون خیلی دوره خیلی بالاست
یه جورایی انگار قهره باهات
اما تو کویر... آسمون تا روی خود زمین اومده تو که وایستادی حتی دور و برت، هوای دورت هم آسمونه
تو کویر آسمون واسه خودش ابهتی داره به قولی "آسمونه"  اما با همون ابهتش حتی یه ذره هم مثل آسمون تهران واست ناز نمی کنه با همه ی وجودش بغلت می کنه  می بردت بالا
 کویر پر از خداست
چقدر هوس کردیم بشینیم و نوشته های دکتر شریعتی رو بخونیم  کسی که پر کشیدن رو می فهمه پرواز رو حس کرده
تو کویر داری انگار به خود خدا به چهره ی خودش نگاه میکنی انگار زل زدی تو چشاش
حتی لبخندش رو میتونی به وضوح ببینی
انقدر ساکته که میترسی بقیه حرف هایی که تو دلت میزنی رو بشنون
انقدر آرامش داره که وادارت میکنه لبخند بزنی

خیلی خوش گذشت  جای همتون خالی بود
 این روزا بارون مهمون تهران شده بود گفتم مخصوصا چتر نمی بردم تا خیس بشم  حس میکنم قطره های بارون بدی های آدم رو میشوره و سرماش یه جورایی روح آدم رو جلا میده و رسوب زدایی میکنه !
 
بارون بارونه زمینا تر میشه...

                                                                               زیر باران
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
 که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
" سالکم" قطره ها در انتظار تو اند
زیر باران بیا قدم بزنیم


                                                                             مجتبی کاشانی

پی نوشت 1: آره من معماری قبول شدم  همون رشته ای که می خواستم نمی دونم به خاطر شایستگی بود یا نه اما میدونم که قبول شدم چون نه چیز دیگه ای رو خواستم نه از خواستنش حتی یک لحظه دست کشیدم الان کار هم می کنم  این دقیقا تصویر ذهنی از خودم بود " دانشجوی رشته معماری که از 18 سالگی کار هم میکنه"  این بهم یاد داد که برای رسیدن به یه چیزی باید اونو خواست و از خواستنش دست نکشید.

پی نوشت 2: هنوز راهی برای تسکین درد ناسیونالیستیم پیدا نکردم
پی نوشت 3: زود بیا
پی نوشت 4: 10 آذر روز خیلی مهمی بود دوباره مبارک!
پی نوشت 5: من هیچ وقت بدت رو نخواستم ام از یه جورایی از یه چیزایی دلم خنک شد !  آه منم بی تاثیر نبوده !!
پی نوشت 6: تو که اون حرف رو زدی اگه خلافش تا حالا بهت ثابت نشده از این به بعدم نمیشه!!!!
پی نوشت7: تورو ندیدم بینشون. نکنه ... بی خیال  میدونستم  یه روزی اینجوری میشه 
پی نوشت8: خلاصه سعی کنید دل منو نسوزونید!!
پی نوشت 9: من دنبال انتقام نبودم تو خودت دو دستی بهم دادیش.

پی نوشت ۱۰: تو این سفر فهمیدم آرتا به معنی آتش هم هست!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:44 توسط خانوم گل |

 

 

چند ساله هستم؟
شناسنامه ام ميگويد 18 سال و 3 ماه و 16 روز در دنيا بوده ام
اما روز ها يی که زندگی کرده ام بيش از اين است
روحم پير است و شايد خيلی جوان
به قدر زندگی تمام دنيا
به اندازه غم قلب زمين
به اندازه بار تمام عالم    

                            -  روح من پير است
و به اندازه جوانه زدن دوباره درختان
و به اندازه شوق يک عيد     

                                   لمس يک باد    
                                                        جوان است

آينه ميگويد :"بزرگ شده اي"   اما قلبم هنوز کودک است
قلبم به اندازه لذت خاک بازی کودک است
جسمم جوان است   اما حوصله ام بسی پير  
                              پير تراز دست فروش سر خيابان
            پير تر از مادرم
آرزو هايم مريض شده اند
             آرزو هايم به قدر نا اميدی 
                           به اندازه ی فراموشی دورند
و به اندازه ی بادبادک سبک
غم هايم مثل يک دوست آشنا
به اندازه ی شب ها ی تنهايی ام
                                       -دراز اند
عادتم شده اند  
                  مثل تکه سنگ جا منده زير پوستم  
                                                        هميشه آنجايند
شادی هايم چه غريب         چه زيبا
مثل خواب سحر ،شيرين 
                            -ولی زود گزرند
من پرم از فراز پرم از نشيب
پيچيده ام
                  -چون ساده ام
به دوش زمان سنگينم
                              -چون سبک بالم
من پرم از شادی های نا يافته  و غم های سکنی گزيده
و شايد تشنه يک جرعه خوابم
      و شايد يک سبد آرزوی تازه
                                    
                                     -نميدانم شايد همين نزديکی پيدايشان کنم


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:15 توسط خانوم گل |

 

 

دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق زيبا كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در ميان دو برگ اين گل شب بوست   نه هيچ چیز                                                                                                                                    مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند

                                                                                              ـسهراب سپهری عزیزم-

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:3 توسط خانوم گل |

 

 

 

"you are remembered for the rules you break!"

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:45 توسط خانوم گل |