مانند آدم برفي شده ام كه عاشق آفتاب شده...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 0:57 توسط خانوم گل |

ته ديگ طلايي لوبيا پولو  وحشتناك ترين اتفاق است وقتي كه تو نيستي

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 23:15 توسط خانوم گل |

موهايم را كوتاه مي كنم تا ديگر قلب مردي لابه لايش گير نيفتد، اسير نشود. 

يادم باشد از ته دل نخندم 

يادم باشد چشمانم را نخندانم نكند نگاه كسي به دام بيفتد 

يادم باشد دلي را نبرم .آهاي مردم اين تن سنگ قبر مرده ايست. نمانيد. برويد. رد شويد. 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 1:5 توسط خانوم گل |

خدايا يادته فقط يه آرزو داشتم و شب عيد قربان ارآورده اش كردي؟ 

حالا باز اين بنده پر رو اومده. خدايا ميدوني فقط يه خواسته دارم. خدايا فقط يه آرزو دارم. 

فقط مي خوام از ته اين قضيه اسم اون در نياد... برام مهم نيست كي بوده. فقط مي خوام اون نبوده باشه... 

خدايا ازت خواهش ميكنم. قول ميدم ازش خوب مراقبت كنم. قول ميدم. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 0:21 توسط خانوم گل |

پشت دلم رو داغ كردم تا ديگه از اين غلط ها نكنه!
نه دوست داشته باشه نه خيال پردازي كنه ، نه چيزي رو هوس كنه نه واسه كسي دلش بريزه.
دلم رو مثل غده سرطاني كندم و بيرون انداختم. براي زنده ماندنم. براي ماندنم. دل بي دل.
عشق؟ رابطه؟ ازدواج؟ ديگه حتي كلمه هم نيستن. شدن يه سري حرف كه به هم چسبيدند و هيچ معني هم ندارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 21:5 توسط خانوم گل |

تو منو نابود كردي... 

 چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمام منو تباه كردي

تباه شدم.... خالي .... خاكستري.... تهي ...

زير درخت وقت بارون ايستادم تا رعد و برق جون نمونده ام رو بگیره

 چرا؟ فقط بهم بگو چرا.....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 21:17 توسط خانوم گل |

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمام

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم


بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم

من از عطش ترانه آفریدم

به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا

گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمانم

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

با عضویت در خبرنامه آی آر تکست همیشه بروز باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 8:48 توسط خانوم گل |

این همه دوری تو یه ماه... خیلی زیاده...

اول آماما اینا و کل خانواده ام الان هم که مامانم اینا... و هیچ کسی رو ندارم هیچ کسی که آرومم کنه ، حس ترک شدگی حس ترک کردن بدترین حس دنیاست و تنهایی مطلق . تاریکی که تورو میکشه توی خودش و میل به غرق شدن ، میل به افتادن ریشه میگیره... بدترین قسمتش اینه که تنها کسی که میتونه آرومت کنه هم پشتش رو بهت بکنه و تو سکوت اجازه بده غرق بشی. نه دستی که آرومت کنه نه حضوری که گرمت کنه.  فقط بهت پشت کنه و آروم بایسته...نه بره نه بمونه... فقط با سکوت آذار دهنده ای منتظر مرگ تو بشه ، بی حس بی تفاوت بی صدا.

زانو میزنم و میشینم ، اشک هایی که قورت دادم روی پاهام سنگینی میکنند ، " کمکم کن..."

{سکوت}

شونه هام میریزن توی تنم ،

کجا دارم میرم؟ دنیا به نظرم یه بن بست شده که همه جاش غیر غابل تحمله... دلم خونمو میخواد ، مادربزرگمو ، دست پخت مامانمو، هیچ چی بهتر نمیشه ، فقط تنهایی دست هاشو دورم سفت تر میکنه و میل به پریدن باز ریشه میگیره...

 

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 5:55 توسط خانوم گل |

بعضی وقت ها دوست دارم خودم را بردارم و بیندازم دور...

می گویم این همه تلاش کردی و برای هر چیز کوچک برنامه ریختی و خواستی و آراستی ، هیچ کدام حتی کوچک ترین برنامه هایت هم درست نشد و نه حتی بعدی ها و بعدی ها... هنوز هم در همان باتلاقی و هر چه تلاش کردی بیشتر فرو رفتی و دست از تلاش که برداشتی هنوز داری فرو میروی... بیا و لطفی ، بیا و خودت را بینداز دور ، در سطل بازیافتی ها ، شاید دفتری کاغذی کارتونی چیزی شدی ، شاید بالاخره به درد خوردی... 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 10:0 توسط خانوم گل |

یه وقتایی تو زندگی میشینی و به گذشته نگاه میکنی. از خودت میپرسی که کجا اشتباه کردم؟ کدوم راه رو اشتباه رفتم؟ کدوم تصمیم رو اشتباه گرفتم؟ فکر میکنی ببینی کدوم قسمت رو باید عوض کنی اگه به عقب برگردی . باید کمتر میخواستی؟ باید بیشتر تلاش میکردی؟ باید بیشتر صبر میکردی؟ نباید دست از خواستن میکشیدی؟ باید بیشتر میخواستی؟
موضوع اینجاست که هیچ کس نمیدونه ، هیچ کس نسخه ی دیگه زندگی رو ندیده که بهتره یا بدتر. فقط یه حسرت میمونه که مثل اسید آدم رو میخوره. میدونم که همه از این اسید ها دارند. همه یه حسرت دارند. اما موضوع اصلی همین بی خبریه. هیچ کس از اون یکی روی زندگی خبر نداره. ما احتمالا بهترین تصمیم ها رو در اون لحظه گرفتیم. بهترین کارها رو انجام دادیم. نداده باشیم هم الان دیگه کاریش نمیشه کرد. موضوع اینه که لحظه ها میگذرند. و ما نمیتونیم به عقب برگردیم. زندگی فقط یه نسخه داره. اونم نسخه ایه که که الان داره ضبط میشه...

پی نوشت : چند تا قطره اسید الان افتاده روم...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 1:13 توسط خانوم گل |

سوزن در درونم روییده

تیر میکشم تیر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 0:11 توسط خانوم گل |

پوست تنم خشک شده
دستی نیست که لمس کند پیکر مرده ام را
رگ های اشتیاقم گندیده
تنهاییم پوسته میدهد این روز ها
نیست کسی که با سر انگشت خویش
جوانه ها برویاند بر کویر آغوشم
یا رنگ دلخوشی بزند
                           بیاراید با خیالی، وصفی ،تحسینی ،
                                                                    متروکه جانم را
قهرمانان عشق مرده اند
"کازانوا" ها تبعید شده اند
کسی بر پولک اندامم دست هایش را نمیکشد، 
                                                             از شوقی، 

                                                                        عشقی، 

                                                                                      مهری 
دلم دیگر نمی لرزد
تنهاییم پوسته میدهد این روز ها

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 3:31 توسط خانوم گل |

تا حالا به جمله یکی از مصدومان درگذشت فکر کردی؟

برای خیلی ها این جمله فقط یه جمله خبریه ، شاید حتی یه جمله خوشحال کننده ، " خدا رو شکر فقط یه نفر بوده" ، برای بقیه ...

برای بقیه این جمله یعنی کسی که دوستش دارم دیگه نیست ،

یعنی بهترین دوستم رو دیگه ندارم

یعنی شاگردم ؛معلمم ، یکی از کسایی که باهاش چند تا از بهترین خاطره هام رو ساختم دیگه نیست ،

برای بعضی ها این جمله یعنی دنیا خراب شد ، یعنی زندگی تا اطلاع ثانوی تعطیل ...

این یک مصدوم برای بعضی ها پسر بود ، برای بعضی ها دوست ، برای خیلی ها یک آشنای دوست داشتنی، و همین " آتش با مرگ یکی از مصدومان مهار شد " یعنی میثم دیگر نیست ، آتش میثم را برد...

تا امروز سنگینی این یک جمله رو که انقدر ساده بیان میشه رو حس نکرده بودم...

"آتش با مرگ یکی از مصدومان مهار شد" ...

او یک مصدوم نبود، او میثم بود...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 0:52 توسط خانوم گل |

یه روزی من موهای تورو دونه دونه میکنم.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 14:40 توسط خانوم گل |

یه زن مگه دیوونست که حسودی کنه؟؟ حتما یه چیزی هست . به احساس های زنانه اصلا شک نکنید.

وقتی یه زن حسادت میکنه بدون بهش احساس امنیت کامل رو ندادی یا بعضی جاها قلقلکش دادی. همین موقع میشه که این زن خوشگل آهو صفت مهربون تبدیل میشه به یه اژدهای دو سر شکاک که همه کس و همه چیز شک اون رو بر می انگیزه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 23:4 توسط خانوم گل |

نمی دونم چی بنویسم.

خیلیییییی حرف دارم اما جز یه ۳ نقطه هیچی رو کاغذ نمیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 1:32 توسط خانوم گل |

چنگ میزنم به جمله ای که در دلم ترا به من می رساند

ناخن هایم تیر میکشد از فشار این امید

باز دارد دستم ول می شود  پاهایم میلرزد

یا بیا...

یا بیا!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 23:5 توسط خانوم گل |

تیک تیک ساعتی که کارنمیکنه حکایت روزهای ماست که میگذره و هیچیش به گذشتن نمی خوره. نه لباسا گرمت میکنه نه غذا ها سیرت.نه جوکها میخندونتت و نه عشق دیگه قلقلکت میده. نشستی کلیشه روزمرگی رو سغ میزنی و متاسفانه هیچ مزه ای هم نمیده. نشستی جلو پنجره آشپزخونه ، نه کسی میاد ، نه کسی میره ، بیاد هم  دیگه نه چایی خوردن باهاش مزه میده نه سیگار کشیدن.

چشم هات و میبندی و تو خیالت میری لب تراس ، خودت رو پرت میکنی پایین ، همین جور که داری می افتی از جیبت یه سیگار در میاری و روشن میکنی ، که تا وقتی بخوری زمین آخرین سیگارت رو هم کشیده باشی ، لعنتی این یکی هم دیگه کام نمیده ، دود می کنه ها ،ولی دیگه حال نمیده ، درست مثل همین ساعت لعنتی که تیک تیک میکنه اما جلو نمیره!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 1:4 توسط خانوم گل |

دیدی بعضی وقت ها بر میگردی و به خودت نگاه میکنی ؟ به خود گذشته ات؟ دیدی بعضی وقت ها هیچ حسی نسبت بهش نداری؟ انگار یه غریبه بوده؟ داری داستانشو میخونی؟

دیدی نگاه که میکنی به قوانینی که شکستی  .به باید ها و نباید هایی که خودت درست کرده بودی و خودت هم شکستی . بعد هیچ حسی نداری؟ نه پشیمونی نه رضایت ؟ هیچی؟ حتی شاید یه کم هیچی مایل به رضایت؟   

دیدی بعضی وقت ها بر میگردی و میبینی کارهایی رو انجام دادی که یه روزی حتی فکرشم نمی کردی؟

آره منم همون حس رو دارم . به از دست داده هام به بدست آورده هام . همشون یه عکسن . و من تنهام و دارم باهاش حال میکنم

اند اوری وان الس کن گو فاک هیمسلف

من با خودم خوشم . تمام کارهایی که کردم خوب یا بد انتخاب خودم بوده . خواسته خودم بوده . این منم . من جدید . با تمام گذشته و آیندم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:46 توسط خانوم گل |

اگر گفتم می روم نگو نرو،  
 
من برای گفتن خداحافظ پل هایی را خراب کرده ام
 
 که حتی با "بمان،عوض می شوم"هم دوباره ساخته نخواهند شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:9 توسط خانوم گل |

مطالب قدیمی‌تر